کوه یخ
باور کن دیدن هر بامداد اتفاق سادهای نیست خوشایند است و تکرار ناپذیر گنجشکها بیخود شلوغش نمیکنند!!
کوه یخ
خودش از باربیش نازتر بخدا ببین اصن ..
کوه یخ
همیشه می گفتند هر چی سنگ ِ مال پای لنگ ِ ... هرگز پای صداقتم لنگ نزد... اما دست های یاری تو لنگ می زد ، آنقدر به زمینم زد که پای رفتن نماند و دل ماندن ! نیز ... دست هایت را گرفتم ، گرم ...به زمینم زدی سرد ... آنقدر زخم زدی ، داغ ... که بعد از تو هر که آمد یخ دست های بی روحش آب می شد اما ، هیچ کس نمی توانست از این باکره ی داغ خورده بگذرد ... آنقدر آتش وسوسه توی نگاه های ناپاک تند بود که به سرما پناه بردم و از آتشدان دلم جز خاکستری نماند ... اینک من و این یخبندان بی نهایت ، رخوتی عجیب پلک هایم را وسوسه می کند به خواب می روم گویی که هرگز آتشدانی میان دلم نبود ... به خواب می روم و تا ابد خواب دست هایی را می بینم که جز به قصد یاری دستی را نمی گیرند ، که تبر نیستند ... یک خواب شیرین از رویاهای بی فریب ، سرما همیشه هم بد نیست ...
کوه یخ
دختری که من عاشقش بودم اما شبیه دختر قصه نبود پشت چشم هایش کمی غرور بود بیچاره عشق فروش بود این روزها که مرا می بیند و لبخند می زند دلم برای دختر قصه تنگ می شود
کوه یخ
یک اسم با کلاس جایگزین گشادی پیدا کردم : . . . . . . . .- (از هم گسستگی سلولهای تحتانی) .!
کوه یخ
تنهایی... چیزهای زیادی به انسان میآموزد اما تو نرو بگذار من نادان بمانم !!!
کوه یخ
يکي از فانتزيام اينه دکتر شم بعد تو اتاق عمل به خانوم پرستار بگم پنس ، چاقو و پيشونيمو پاک کن بعد يهو بگم مااااااااچ به نظرتون چيکار ميکنه؟
کوه یخ
یک نفر یک جا لبالب ِ توست و تو جائی در ایوان دلتنگی در افکار عاشقانه تنهائیت را قدم می زنی گوش کن باران ترانه می خواند !