ماه خمیازه می کشد
باغچه خوابش نمی برد
ماهی ها
به فوّاره دعا می بندند
پنجره
در کوچه راه می رود
دست هایم بغض می کنند
چشم هایم
تنگی نفس می گیرند
و پرهای بالشم
تا دورترین رؤیا
دنبال تو می گردند
یک شب که دیرتر
به خواب من می آئی !
و وقتی پدر با یک عدد تشت که درون آن یک عدد کله ببعی قرار دارد وارد میشود....!!!بوی بدش تمام فضای خونه رو پر کرده...!!! دلم تنگ شده بود واسه عطرِ تنش...!!!
واقعنم که باید فرار کرد گلپری...
هر وقت درست میکنه مامان همه فامیل سر و کلشون پیدا میشه بعد دو جبهه میشیم... من و داداشمو خواهرم یه طرف بقیه یه طرف دیگه... اینقدر از مخلفات و پروتئینهای(کِرم های) درون کله ببعی میگیم تا حالشون بد میشه