امشب از آن شب هایی است که از خیلی چیزها بدم می آد.
حتی حوصله شب را هم ندارم !
دلم می خواهد از همه چیز دور و دور و دور شوم
تو سیاهی شب آن قدر دور بشم که شب هم منو گم کنه !
چقدر بدم میاد از اینهمه "حال"
این همه "فرار"
این همه نفرت و این همه حوصله !
امشب از آن شب هایست که از خیلی چیزها بدم می آد.
از آدمهاش
از خفاشش
از راه پله شیک و لوس آپارتمانم!
از چراغ های خیابان
از درخت ها
از هر چه که " نمی دانم" است!
از اینهمه گم شدن
که پشت مه میروند
و برای خود دروغ می بافن و به خورد ...من وتو می دهند!
از آن لب دریا که دیگر چیزی برای دادن ندارد!
امشب ....
چقدر من بی زارم از همه چیز
...خیلی ............