kiyana
مترسک به گندم گفت : مرا برای ترساندن آفریدن اما من تشنه ی عشق پرنده ای شدم که سهمش از من گرسنگی بودمترسک به گندم گفت : مرا برای ترساندن آفریدن اما من تشنه ی عشق پرنده ای شدم که سهمش از من گرسنگی بود!
kiyana
تصور كنین دخترا برن جبهه جنگ : قاصدک ؛ اون دشمن رو تیر بارون كن ... نه حیفه خوشگله دلم نمیاد بكشمش ؛ نمیخوام ! مهسا ؛ اون پسره رو بمبارون كن ... نه شبیه بی افمه نمیتونم بكشمش ! پگاه ؛ تفنگ ها رو پر كن ... باشه ؛ یه لحظه وایسا موهامو ببندم ! رویا ؛ خشاب ها رو بیار ... أه یه سوسک داره رو خشابا را میره ! فاطمه ؛ اون پسره رو بكش ... وای نه نمیتونم خون ببینم ! شیوا : هفت تیرارو پر كن ... اه دیدین چی شد ، ناخنم شكست ! وااااااااااااای
kiyana
میشه ببندی بالمو؟آخه شکسته بالم. . .
kiyana
روزی دختری شاکی نزد قاضی رفت ... دختر : قاضی پسری که دوستم بود با من رابطه جنسي داشته و من از او شاکی هستم ! به دستور قاضی نخ سوزن آوردند ... سوزن را دست دختره داد و نخو دست خودش نگه داشت و خيلی راحت سوزنو نخ کرد ... بعد اين بار نخ رو دست دختر داد و سوزن رو دست خودش نگه داشت... قاضی : دختر سوزنو نخ کن ! دختر تا ميخواد نخو از سوزن رد کنه قاضی دستشو تکون ميده ! بعد به دختره ميگه چرا سوزنو نخ نمي کنی !!! دختر ميگه تو نميذاری ،قاضی درجواب ميگه تو هم نميذاشتی!