امیر
داستان تبر!! هیزم شکن صبح که از خواب بیدار شد، دید تبرش ناپدید شده. شک کرد شاید همسایه اش آن را دزدیده باشد؛ برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد؛ مثل یک دزد راه می رود؛ مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند. آنقدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد تا پس از عوض کردن لباس، نزد قاضی برود. اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد؛ زنش آن را جا به جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت و دریافت که چقدر او آدم شریفی است؛ مثل یک آدم شریف راه می رود؛ حرف می زند و مثل یک آدم شریف رفتار می کند.
امیر
احترام گذاشتن به بعضیا ، مثه تکون دادن پارچه ی قرمز جلوی گاوه !
امیر
استراحت گاه!! روزی جراحی اتومبیلش را به تعمیرگاهی برد! تعمیرکار پس از تعمیر به او گفت: من تمام اجزای ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم! در حقیقت من آن را زنده می کنم! حال چطور درآمد سالانه من یک صدم شما هم نیست؟! جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت: اگر میخواهی درآمدت 100 برابر من شود این بار سعی کن زمانی که موتور در حال کارکردن است آن را تعمیر کنی!