SaMyaR
♥ حال درخت سروی را دارم که سال ها در برابر طوفان های سهمگین ایستاد اما وقتی دل به نسیمی داد شکست♥ ♥ ♥
SaMyaR
پادشاهی درزمستان به یکی ازنگهبانان گفت:سردت نیست گفت:عادت دارم گفت:میگویم برایت لباس گرم بیاورندوفراموش کرد، صبح جنازه نگهبان راديدندكه روی دیوارنوشته بود:به سرما عادت داشتم اماوعده لباس گرمت مرا ویران کرد
SaMyaR
کاش یکنفر بود و میگفت همه ان من از ان تو باشد وقتی دلت میگیرد : :
SaMyaR
آرام شده ام؛ مثل درختی در پاییز وقتی تمام برگ هایش را باد برده باشد
SaMyaR
تنها باران است كه گاهی ، در اوج تنهایی من ، در آن لحظه كه هیچ كس نیست ، با من از تو می گوید... ولی درد من از این است كه دیریست باران نمی بارد
SaMyaR
بعضی حرفا رو نمیشه گفت !
باید خورد ...
ولی بعضی حرفا رو نه می شه گفت ؛
نه میشه خورد ....
می مونه سر دل ،
... میشه دل تنگ !
میشه بغض ،
میشه سکوت ...
میشه همون وقتی که خودتم نمیدونی چته... !
SaMyaR
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید: چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟ چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود ... همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...
SaMyaR
احساسـ میشوے مثلـِ خورشید ،حتـے در روزهـآے ابرے!
SaMyaR
روزهــاے بـارونـے رو خیلے دوست دارَمـ مَعلومـ نمـےشہ مُنتظر تـاکـسے هَستے یا آواره خیابـونـہـا بُخار توے هَوا مـالِِ سَـرمـاست یا دود سیگـار روے گـونہ اَت اَشکـہ یا دونہ هـاے باروטּ ...