یادته اون روز برفی /وسط فصل زمستون/ تو پریدی پشت شیشه/ من زدم از خونه بیرون/ یادته اشاره کردی /آدمک برفی بسازم /واسه ساختنش رو برفا /هرچی که دارم ببازم /گوله گوله برف سرد و /روی همدیگه می چیدم /شاد و خندان بودم/ /انگار که به آرزوم رسیدم// @SaMyaR و
حالا خالی کن با حرفات هر چی که تو سینه داری
واسه یک بار هم بزار من محرم راز تو باشم
بذار آخرین ترانه واسه آواز تو باشم
شاید از دست حقیرم واسه تو یه کاری ساختست
گرچه اسمم به گوش تو حالا خیلی ناشناختست
دلم گرفته از این روزگار
دلم گرفته از این روزها که خیلی تاریکتر از شبها شده
دلم گرفته از این شبهای بی ستاره
دلم گرفته از این قاب عکس خالی
دلم گرفته از این گلدونهای بدون گل
دلم گرفته از این انسانهای بدون دل
دلم گرفته از این که می خواهم سکوت را بشکنم اما نمی تونم
دلم گرفته از این که هنوز با کوه سخن نگفته از غصه متلاشی شد
دلم گرفته از این که چه کسی حرفم را خواهد شنید؟
دلم گرفته از این که گفتی میایی ولی نیامدی
دلم گرفته از این که چرا اسمون من سیاه وتیره شده؟چرا؟
دلم گرفته از این که چرا خونه من پنجره نداره؟
دلم گرفته از این که می خواهم بخندم اما نمی تونم
دلم گرفته از این قلم هم مرا یاری نمی کند
قلمی که با ریختن اشکهایم دیگر تاب و توان نوشتن را ندارد
چه سخت میگذرد این روزا که همراهش هم پاییز باشد ، هم ابر باشد و هم غروب جمعه باشد . . .
تمامش را این سیگآر لعنتی میداند و می سوزد . . .
اما این زندگی کآر خودش را میکند و این زیر سیگآریی هی پر می شود و هی خالی . . .