SaMyaR
♥ حال درخت سروی را دارم که سال ها در برابر طوفان های سهمگین ایستاد اما وقتی دل به نسیمی داد شکست♥ ♥ ♥
SaMyaR
وقتی نیست نباید اشک بریزی باید بگذاری بغض ها روی هم جمع شوند و جمع شوند …. تا کوه شوند ، تا سخت شوند ، همین ها تو را میسازد… سنگت می کند ، درست مثل خودش ! باید یادت باشد حالا که نیست اشکهایت را ندهی هرکسی پاک کند ….... میدانی؟.......... آخر هرکسی لیاقت تو و اشکهایت را ندارد.
SaMyaR
وقتی گریه میکنی همه میگن ولش کن بزار راحت باشه.... اما وقتی میخندی همه میان میگن چی شده؟ بگو ما هم بخندیم..............
SaMyaR
حـــالــــــَم خــُوب اســــتــــــــ.... اَمـــــــــــــا.... دلـــــــــتَنگـــ آنــــ روزهـــاییـــ شُده ام کهـ میــــــ تــــَوانــِستم از تهـــ دلـــ بـــــِخــَندَم...!
SaMyaR
چـــنان حـَــقـ بـــــــــه جــــــــانِب گـــُفتــــــــی: دوستـــــــــَـــم داریـــــــــ کـــــــه حَتــــــــی خـــــودت بـــــــــاور کـــــــرده بـــــــــودی دُروغــــــــــــتــــــــــ را......
SaMyaR
رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب... آب در حوض نبود ماهیان می گفتند: هیچ تقصیر درختان نیست ظهر دم کرده تابستان بود پسر روشن آب، لب پاشویه نشست و عقاب خورشید، آمد اورا به هوا برد که برد
SaMyaR
نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که اورا دوست میدارم/ ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمیخواهد/ به برگ گل نوشتم من که اورا دوست میدارم/ ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا اورا بخنداند
SaMyaR
آنقــدر مــــرا سرد کـــرد ؛ از خــــودش .. از عشـــق .. کــه حـــالا بــه جـــای دلبستن ، یــــخ بستــه ام! آهــــای !!! روی احســاســم پــا نگذاریــد .. لیـــز می خوریــد .!.
SaMyaR
عاشق که شوی.. شاهزاده هم به پایت بیفتد تو شبگرد همان گدای دوره گردی..
SaMyaR
همیشه اولش عشقه همیشه اولش خوبه کجایه جاده جــــــا موندی؟دلم بدجوری اشوبه نمیدونی چه دلتنگم نمیدونی چه بی تابم به رویام دلخوشـــم هرشب
SaMyaR
خیره خیره نگـــــــاه نکن... چشمـــــــهایم گرگـــــــی درونـــــــــش خفتـــــــــه است.حواســـــــت باشد ! می درد…!
SaMyaR
مهم نیست از بیرون چه طور به نظر میام ! کسایی که درونمو می بینن واسم کافین ! واسه اونایی که از رو ظاهرم قضاوت می کنن حرفی ندارم ! همون بیرون بمونن واسشون بسه !
SaMyaR
ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﻧﺪ ﻧﻤﯽﺩﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﭼﻄﻮﺭ ﺁﺩﻡ ﺭﺍﺑﻪ ﻭﺣﺸﺖ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﭼﻄﻮﺭ ﺁﺩﻡ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺣﺮﻑ ﻣﯽﺯﻧﺪ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯽﺩﻭﺩ ﺳﻤﺖ ﺁﯾﻨﻪﻫﺎ ﺩﺭ ﺣﺴﺮﺕ یک ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺯﻧﺪﻩ...
SaMyaR
قاصدکی از بلندای تو میگذرد و چه زیبا دنبال میکنی پاکت نامه ی من را زندگی شاید همین اشاره ی بی گاه تو باشد ...