SaMyaR
♥ حال درخت سروی را دارم که سال ها در برابر طوفان های سهمگین ایستاد اما وقتی دل به نسیمی داد شکست♥ ♥ ♥
SaMyaR
تو رفتی و نگاه من یه دریا درد و غم داره. یکی انگار توی سینم گل یأس داره می کاره
SaMyaR
عضی وقتا مجبوری تو فضای بغضت بخندی … دلـ❤ـت بگیره ولی دلگیری نکنی … شاکی بشی ولی شکایت نکنی … گریه کنی اما نزاری اشکات پیدا بشن … خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری … خیلی ها دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی …
SaMyaR
مثل بچه آدم نشسته بودم درس می خوندم بابام اومده میگه بیا این قبض هارو از طریق اینترنت وصول کن.تازه نشسته بودم پای کامپیوتر که مامانم اومده میگه:تو کی می خوای درس بخونی... بابام برگشت گفت:به خر میگی خریت نکن...ولش کن بابا خانوم...آخر سال حالش و می پرسم آخه پدر ،مادره داریم ما؟؟؟؟ من:؟:؟
SaMyaR
کسی که در آغوش غم بزرگ شده ، تنهایی بهترین همدم اوست
SaMyaR
مے گوينـد قِسمتـــ نيستـــ حِکمَتـــ استـــ
خدايـآ...
مـَن معنیِ قِسمتـ و حِکمَتـــ را نمے دانمــ
امـآ تـو معنےِ طاقَتــــ رآ مے دانـی ...
مـَگــَر نــه ؟؟
SaMyaR
شب و روزم را آنقدر شلوغ میکنم میخواهم تا پتو را روی سرم میکشم،چشمانم خواب باشند گوسفند ها هم دل دارند! مرا یارای شمارش نیست، اینهمه! بی تو
SaMyaR
آدمک خسته شدی* از چه پریشان حالی؟* پاسی از شب که گذشت است *چرا بیداری؟* آن دو چشم پر غم را به کجا دوخته ای؟ *دلت از غصه سیاه است* چرا سوخته ای؟* تو که تصویر گر قصه ی فردا بودی *تو که آبی تر از آن آبی دریا بودی* آدمک رنگ خودت را به کجا باخته ای؟* کاخ امید خودت را تو کجا ساخته ای؟* آخرین بار که بر مزرعه من باریدم روی دستان تو* من شاپرکی را دیدم تو چرا خشک شدی،* او چرا تنها رفت؟* من که یک سال نبودم* چه کسی از ما رفت؟ *این سکوتت که مرا کشت *صدایی تر کن این منم آبی باران تو *مرا باور کن باور از خویش ندارم که چنین می بارم *بگذر از این تن فرسوده کز آن بیزارم *نه دگر بارش تو قلب مرا سودی هست* نه برای تب من فرصت بهبودی هست* آنکه پروانه شدن را ز من آموخته بود* دلش انگار به حال دل من سوخته بود شاپرک رفت ، دلی مرد ، عزا بر پا شد رفت و انگار دلم مثل خدا تنها شد* آری این بود تمام من و این بیداری جان باران چه شده از چه پریشان حالی؟* برو که آدمکی منتظر باران است *او که با شاپرک قصه ی ما خندان است* من و این مزرعه هم باز خدایی داریم در پس کوچه ی شب حال و هوای داریم . . .
SaMyaR
این شعر را همین حالا بخوان و گرنه بعد ها باورت نمی شود هنگام سرودنش چگونه دیوانه وار عاشقت بود
SaMyaR
حلاج را بر سر دار گفتند: از چه روی اعدامت میكنند؟؟؟ گفت : خود را به جای خدا جا زدم ، نگو اینها دل پری از خدا داشتند!!!!