میرسد روزی که بی هم میشویم/یک به یک از جمع هم کم میشویم/میرسد روزی که ما در خاطرات/ موجب خندیدن و غم میشویم/گاه گاهی یاد ما کن ای عزیز/ میرسد روزی که بی هم میشویم
وقتی که دست عزیزت یه نوازشگر خوبه/وقتی که طلوع چشمات دشمن هر چی غروبه/وقتی که سایه اسمت رو لبام خونه داره/وقتی که زخم نفسهام بی تو مرحمی نداره/تو بگو جز تو کسی هست که منو تنها نذاره/کسی هست که اگه رفتی واسه من بشه ستاره
من سال ها نماز خوانده ام. بزرگ ترها می خواندند، من هم می خواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند. روزی درِ مسجد بسته بود.بقال سر گذر گفت: "نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیک تر باشید!". مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سال ها مذهبی ماندم، بی آن که خدایی داشته باشم!..... سهراب
: |
14 سال و 3 ماه و 25 روز و 3 ساعت و 54 دقيقه قبل
14 سال و 3 ماه و 25 روز و 3 ساعت و 52 دقيقه قبل: |
14 سال و 3 ماه و 25 روز و 3 ساعت و 51 دقيقه قبل
14 سال و 3 ماه و 25 روز و 3 ساعت و 49 دقيقه قبل