Ahmadreza
دور خودم چرخیده ام , عمری ست , آنقدر که خیال برم داشته نکند زمین , از سر ِ سرگردانی ِ من است که می گردد..! , می ترسم عاشق شوم , می ترسم بایستم که نفس تازه کنم , زمین هم دست بزند زیر چانه اش , بیکار شود دنیا , زل بزند به عاشقی ِ من ! , زمین پر از دریاست ، می ترسم از چشم های شور ِ دنیا ..
Ahmadreza
ایستاده در باد ، شاخه ی لاغر بیدی کوتاه ، برتنش جامه ای انباشته از پنبه و کاه ، برسر مزرعه افتاده بلند ، سایه اش سرد و سیاه ، نه نگاهش را چشم ، نه کلاهش را پشم ، سایه ی امن کلاهش اما ، لانه ی پیر کلاغی است که با قال و مقال ، قار و قار از ته دل می خواند : آنکه می ترسد .. ، می ترساند .
Ahmadreza
قاصدکی ، روی سنگ فرش خیابان ، در انتظار یک دست ، یک فـوت ، این همه رهگذر ، کسی پیامی ندارد برای کسی ؟ قصه ی این همه تنهایی را ، قاصدک به کجا خواهد برد .. ؟!
Ahmadreza
زیبایی مات , غروری است برآمده از نفسی که از هیچ چیز مطمئن نیست ، جز یک نگاه مات ..
Ahmadreza
دل شکسته ، رد پایی تا عمق وجود ، نفس هایی جا مانده در سینه ، و دنیایی که تلو تلو می خورد از خوش مستی ! ، گره ای محکم بروی غریب ترین رشته زندگی ، نقش نگاهی مات به روی بی معنا ترین نقطه هستی ، صدای نحیفی از نای دل ، های های خیسی به هزار رنگ ، و حالا نوبتی هم که باشد ، نوبت سکوت است ..
Ahmadreza
دیروز , از عصر تا غروب بین دو پل قدم زدم ، وقتی رسیدم خونه هنوز نمی دونستم ، اما همش تناقض بود ، تناقضی که فقط گیجی ایش رو حس می کردم ، خودش باعث وصال بود ، اما ، بزرگترین نمادی که ایستاده بود تمام قد برای نمایش فاصله ها .. فاصله هایی که ..
Ahmadreza
نه ، اینها کاغذی نیستند ، که بادشان ببرد ، پاره سنگی که روی رویاهایم گذاشتی .. بردار ، روی باد بگذار ، رویاهای من اند ، که باد را به هم ریخته اند ..