ahora
زندگی کن و لبخند بزن به خاطر آنهایی که:با لبخندت زندگی می کنن ... از نفست آرام می گیرند ... و به امیدت زنده هستند.
ahora
برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال * * بنگر که چگونه می افتی؟ * * چو برگی زرد یا چو سیبی سرخ.
ahora
کلمات واسطه خوبی برای احساسات ما آدمها نیست...
ahora
من به دلتنگی شبهای ملول و تهی مانده خود از شادی ذهنم از خاطرها سرشار من به تنهایی خویش و به تنهایی باغ... و به یک معجزه می اندیشم...
ahora
کدام راه است که پای خسته را نشناسد کدام کوچه خالی از خاطره است و کدام دل هرگز نتپیده به شوق دیدار بیا... تا برایت بگویم از سختی انتظار که چگونه در دیده های بارانی رنگ هذیان به خود می گیرد
ahora
باغ نوميدان چشم در راه بهاري نيست گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست ؟ داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت پست خاك مي گويد باغ بي برگي خنده اش خوني ست اشك آميز
ahora
سلام به همگی وقتتون بخیر .
ahora
برای یک لحظه هم که شده همین حالا لبخـــند بزنید!
ahora
کاش هنوز در آغوش *مادر* جا میشدم ، دلم می خواهد بروم آنجا و تا ابد بمیرم .
ahora
دیگر دست محبتی در میان مردم نیست .
ahora
و من باز هم مثل همیشه خودم را محکوم می کنم به تنها بودن .......
ahora
برگی از زندگی ام را ورق میزنم امروز به پایان دفترم نزدیکم.
ahora
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما....