رؤیاهای شیرین این پرنده های تابستانی از مزرعۀ چشمانم پر می گیرند و دیگر هیچ چیز تازه ای زیر این پائیز نیست که هر روز ِ بیدار شدن در نبودِ تو مرثیۀ بلند پائیزی در سوگ تابستان ست !
وقتی که چشم بسته روی طنابی که یک سرش در دست تو بود ، بنــد بازی می کردم دریافتم که همیشه در عشق ، مساله اعتماد بوده است. میان چشم های بسته من و دست های لرزان تــو !!
دوستت دارم با تو لجبازی نمیکنم ! مانند کودکان سر ماهیها با تو قهر نخواهم کرد ماهی قرمز مال تو ماهی آبی مال من ... هردو ماهی مال تو باشند تو مال من !