پــرنــده ای کــه اســارت را مــی خــواهــد در قفــس آواز مــی خــوانــد خــودش را بــه زندگــی مــی زنــد و ایــن حکــایــت مــن و دوســت داشتــن تــوســت . . .
کاش "من و تو "دو جلد از یک رمان عاشقانه بودیم تنگ در آغوش هم خوابیده در قفسه های کتابخانه ای روستایی گاهی تو را گاهی مرا تنها به سبب تشدید دلتنگی هامان به امانت می بردند ...
به تو ای دوست سلام حالت آیا خوب است؟ روزگارت آبیست؟ همه اینجا خوبند نی لبک میخواند قاصدک میرقصد دریا آرام است باد عاشق شده است و کسی هست در این خاک غریب که به یادت جاریست...
آسمانم آبیست .... لکه ابری به چراگاه افق ... خواهشم گلدانیست ... که بکارم گل امید در آن .... و ز چشمان بهاری سحر آب دهم .... باغ تنهائی فردایم را ... هرکجا هستی باش .... آسمان در همه جا یکرنگ است ... آسمانم آبیست ...
دوســت دارم این روی ِ نوک ِ پنجه بلند شدن ها رو و بوســــیدن لب هایِ تـــــــــو رو... همون لحظه هایی که تو یک عالمه مــَــرد می شی... و مــَـــــن یک عالمه زَن...