من #علیرضا اممهم تر از هر چيزی توی #دنبالر واسه من #خوشحال شدن شماسمثلن ديدگاهامو -با این که سخته و حوصله میخاد- بلند و رنگی و خوشکل مي نويسم تا در حد توانم کاری کرده باشم که #شما خوشحال شينیا با #خطابای -در حدّ توانم- #زیبا سعی می کنم این کارو بکنمیا اگه قرار باشه تولّد کسيو تبريک بگم حتمنِ حتمن تا جايی که بتونم سنگ تموم می ذارم-می تونین تبریک تولّدامو ببینید یا از اونایی که بهشون تبریک گفتم بپرسید-یا بیشتر وقتا هر کاربر جديدی رو که ببينم #لايک و #دنبالش می کنمحتّا تقریبن همیشه اگه کسی فقط منو #دنبال هم بکنه، موقع تاييد هم #لايکش مي کنم و هم #دنبالاونايی که منو می شناسن می دونن؛ با کسی بحث نمی کنم و سعی می کنم حتّا اصطکاکی با کسی نداشته باشمو این که هرگز شکلک نامتعارفی واسه دخترا نمی ذارم...
-داشتم فک میکردم، که چی میشد اگه همه چی #شعور داشت؟ مثلا غذا خودش می فهمید که دیگه وقتشه باید بره تو قابلمه که آماده شه واسه خوردن؟ یا مثلا پروژه ها می فهمیدن دیگه باید کم کم برن رو کاغذ؟ یا فک کن چه حالی میداد اگه درسا اینقد شعور داشتن که یاد گرفته میشدن یا مقوله ی زجر آورِ صبح پاشدن! اونم زمستون... فک کن مثلا دلت چایی میخواد...یه چشم غره میری به کتری، زود خودشو جمع می کنه میره رو گاز! گازه از ترس روشن میشه سریع! بعد یه ابروتو میندازی بالا..با یه نگاهِ کنجکاوِ تهدید آمیز اونورِ آشپز خونه رو چک می کنی... میبینی قوری داره می دوئه، نفس نفس میزنه! چایی های توش به خاطر سرعت زیاد حالت تهوع میگیرن..می رسه به کتری..عرقشو پاک میکنه.. از اون دور ازت معذرت خواهی میکنه میره میشینه رو کتری! بعد لنگ همایونی رو میندازی رو اون یکی لنگت! یه #آدامسم میندازی تو دهنت...خیلی خونسرد میشینی مثلا تلویزیون می بینی...که البته اونم اگه شعور داشته باشه خودش روشن شه.. OpSs! پسّر! چه حالی میده زندگی! {پ.ن: هر از گاهیم از این مبل برو رو اون یکی مبل..که زخم بستر نگیری... تَصــدُقت