A-F Persian
جهنم اینه که هر روز صبح که از خواب پا میشی ندونی برای چی زنده ای !!!
A-F Persian
این روزها یکرنگ که باشی چشمشان را میزنی!!! خسته مي شوند از رنگ تكراريت، اين روزها دوره ي رنگـــــــــــــــــــــــــــــــين كـــــــــــــــــــــــمان هاست!!!
A-F Persian
بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم...
A-F Persian
دستــ هــایم ... این روزهـآ بوی حافـِظ می دهند !... تـفأل که می زنَم... کَنعـــآنم ... بدجـور یوسُفَش را میخواهد!!!
A-F Persian
باید یاد می گرفتم از هر چیزی عشق و خاطره نسازم شاید منظور باران من و تو نبودیم
A-F Persian
از افتاب گردان پرسيدند: چرا شب ها سرت پايينه؟ گفت: ستاره چشمک ميزنه نميخوام به خورشيد خيانت کنم....
A-F Persian
آغوش تو گناه نيست..... من در آغوش تو آرامش يافته ام و هيچ گناهي با آرامش مانوس نيست من در آغوش تو امنيت را احساس كرده ام و در هيچ گناهي امنيت محسوس نيست من در آغوش تو تمام زيبايي را لمس كرده ام و در هيچ گناهي زيبايي ملموس نيست پس امانم بده كه تا ابد در دل این زیبایی آرامش يابم.
A-F Persian
خدا در دستي است كه به ياري ميگيري، درقلبي كه شاد ميكني درلبخندي كه به لب مي نشاني خدا با من است. خدا با توست...خدایمان را آشکار کنیم.....
A-F Persian
رفتم پیش دکتر روانشناس میگه به مشکلات بخند!
منم تصمیم گرفتم حرف دکترم رو گوش کنم!
ببینین:
مرغ کیلوئی شش هزار تومن! (هههههههههه)
نان ۱۵۰ تومن! ( هههههه!)
... برنج کیسه ای سی هزار تومن! ( ایخدا مردم از خنده ههههههه!)
روغن دولیتری ده هزار تومن( ههههه آی دلم !)
قند کیلویی دوهزار و پونصد! (به من چه آخه من که چایی خور نیستم هههههه!)
کره و پنیر و شیر و ماستو.....( ای خدا اینا هم هههههه!)
منو این همه خوشبختی محاله محاله
A-F Persian
رفت تنها آشنای بخت من رفت و با غم ها مرا تنها گذاشت چون نسیم تندپو از من گریخت آهوانه سر به صحراها گذاشت . ماه را گفتم که : ماهِ من کجاست ؟ گفت : هر شب روی در روی منست . در دل شب هرکجا مهتاب هست، ماهِ تو بازو به بازوی منست. باغ را گفتم که : او را دیده ای ؟ گفت : آری عطر این گلها از اوست . لحظه ای در دامن گلها نشست ،نغمه ی جانبخش بلبل ها از اوست . چشمه را گفتم : ازو داری نشان ؟ گفت : او سرمایه ی نوش منست . نیمه شبها با تنی مهتابرنگ تا سحرگاهان در آغوش منست . از نسیم فرودینش خواستم گفت : هر شب می خزم در کوی او این همه عطری که در چنگ منست نیست جز عطر سر گیسوی او ای دمیده ! ای گریزان عشق من ! چشمه ای ؟ نوری؟ نسیمی؟چیستی؟ دختر ماهی ، عروس گلشنی با همه هستی و با من نیستی ...
A-F Persian
سال ها پیش از این زیر یک سنگ گوشه ای از زمین من فقط یک کمی خاک بودم همین یک کمی خاک که دعایش پر زدن آن سوی پرده ی آسمان بود آرزویش همیشه دیدن آخرین قله ی کهکشان بود **** خاک هر شب دعا کرد از ته دل خدا را صدا کرد یک شب آخر دعایش مستجاب شد یک فرشته تمام زمین را خبر کرد و خدا تکه ای خاک برداشت آسمان را در آن کاشت خاک را توی دستان خود ورز داد روح خود را به او قرض داد خاک توی دست خدا نور شد پر گرفت از زمین دور شد **** راستی من همان خاک خوشبختم من همان نور هستم پس چرا گاهی اوقات این همه از خدا دور هستم؟!
A-F Persian
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسيدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد. جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت . روزی گذر پادشاه بر مكان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاري کند . جوان فرصتي برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد . همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسايل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ،