الينا
زخمي عميق بر پهلويم است ،روزگار غبار نمك مي پاشد و من پيچ و تاب مي خورم و همگان گمان مي كنند كه من مي رقصم .
الينا
تو اندر بوستان كه بايد پيش سرو ننشيني / و گرنه باغبان گويد كه ديگر سرو ننشانم
الينا
گفت جبران ميكنم گفتم كدام را، عمر رفته را ؟ روي شكسته را ؟ دل مرده اما تپيده را ؟ حالا من هيچ جواب اين تار موهاي سفيد را مي دهي ؟ نگاهي به سرم كرد و گفت چه پير شده اي ؟ گفتم جبران مي كني ؟ گفت كدامش را .
الينا
ماهيگير دلش سوخت ،اين بار ماهي بود كه از تنهايي قلاب را رها نمي كرد.
الينا
به دريا شكوه بردم از شب ، و ز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت ،به هر موجي كه ميگفتم غم خويش ،سري مي زد به سنگ و باز مي گشت .