الينا
امشب كه در خرابه درويش آمدي / بيرون مرو كه خانه ز مهتاب روشن است
الينا
روز جزا طلب كنم از تو بهاي خون خود / تا به گنه بدل شود دعوي بي گناهيم
الينا
اي رفيقان از شما جا مانده ام در كوير سينه تنها مانده ام گم شدم در ظلمت شب هاي خويش مانده ام سرگشته در دنياي خويش يك بيابان ناله دارم در گلو ،آب تلخ گريه دارم در گلو ،آتشي بودم كه خاكستر شدم شعر غربت را دگر از بر شدم .
الينا
لامكان پيماست رخش همتم ليكن چه سود / سنگ شد در سنگلاخ غم ،جهان پيماي من
الينا
تا چند زند وصال تو بر در من / يا در سر كار تو شود اين سر من
الينا
الهي گريخته بودم تو خواندي ، ترسيده بودم بر خوان نشاندي ،ابتدا مي ترسيدم كه مرا بگيري به بلاي خويش ،اكنون ميترسم كه مرا بفريبي به عطاي خويش ....سلام دوستان صبح همگي بخير ...