الينا
اشك را قاصد كويش كنم اي ناله بمان / زانكه صد بار برفتي اثري نيست ترا
الينا
اي كه گفتي عشق را هجران درمان كرده اند / كاش ميگفتي كه هجران را چه درمان كرده اند
الينا
مي خواهم از خدا به دعا صد هزار جان / تا صد هزار بار بميرم براي تو
الينا
الهي نظر خود بر ما مادام كن و اين شادي خود بر ما تمام كن ما را بر داشته ي خود نام كن به وقت رفتن بر جان ما سلام كن .
الينا
خدايا موجود نفسهاي جوانمرداني ،حاضر دلهاي ذكر كنندگاني ،از نزديك نشان ميدهند و برتر از آني ،از دورت مي پندارند و نزديكتر از جاني ،ندانم كه در جاني يا خود جاني ،نه ايني و نه آني ،جان را زندگي ميبايد تو آني.
الينا
تا دلبر و دل باز به چنگ آرم من / بس خون كه ز ديدگان فرو بايد ريخت
الينا
ترا با اشك پروردم و باكي نيست / نداند قدر پدر را هيچ فرزندي
الينا
نياز عاشقان معشوق را بر ناز دارد / تو سر تا پا وفا بودي ،تو را من بي وفا كردم
الينا
مردم چشمم به هجرت شد سپيد از اشك سرخ / خود غلط گفت آنكه بالاي سياهي رنگ نيست
الينا
تا تو مراد من دهي كشته مرا فراق تو / تا تو به داد من رسي من به خدا رسيده ام