الينا
من از پاییز دانستم خزان آغاز زیبایی است و هر رنگی دل انگیز است اگر چه رنگ رنجوری است در پاییز به من پاییز می گوید بهار با طراوت را اگر نیکو نمی داری اگر قدرش نمی دانی سرانجامش به پاییز است اگر از آن لطافت ها گریزانی اگر محزون و حیرانی سرانجامش چنین ، رنگی است
الينا
دارد از تن شعله آتش ميان پيرهن / حيرتي دارم كه پيراهن نمي سوزد چرا
الينا
سينه مالامال درد اما دلي بي كينه دارم.
الينا
سلام بچه ها صبحتون بخير ........
الينا
كودك فال فروشي را پرسيدند چه ميكني ؟ گفت به آنكه در ديروز خود مانده فردا را مي فروشم.
الينا
گلهاي آفتابگردان در روزهاي ابري بلا تكليفند مثل من در روزهاي بي تو .
الينا
مي رسد روزي كه بي هم ميشويم / يك به يك از جمع هم كم مي شويم / مي رسد روزي كه ما در خاطرات / موجب خنديدن و غم مي شويم
الينا
گاهي خدا آنقدر صدايت را دوست دارد كه سكوت مي كند تا تو بارها بگويي خداي من....
الينا
تو خدا را داري كوله بارت بر دوش سفري مي بايد سفري بي همراه گم شدن تا ته تنهايي محض هر كجا لرزيدي از سفر ترسيدي تو بگو از ته دل من خدا را دارم .
الينا
در ستايش مهربانيت همچون نماز مسافر ((شكسته ام ))
الينا
بيا و گريه كن با من دلم بد جوري داغونه غم چشماي بارونيت مثل عاشق تو زندونه بيا و گريه كن با من ...
الينا
شاعر از كوچه مهتاب گذشت / ليك شعري نسرود نه كه معشوقه نداشت / نه كه سر گشته نبود سالها بود / دگر كوچه مهتاب خيابان شده بود.
الينا
يادمان باشد تا هستيم به ياد هم باشيم موقع رفتن فرياد صدايي ندارد.
الينا
آن روز كه سقف خانه ها چوبي بود / گفتار و عمل در همه جا خوبي بود / امروز بناي خانه ها سنگ شده / دل ها همه با بنا هماهنگ شده.