بچه که بودم یه بار کفش های بابا و مامانم رو از تو حیاط بردم دادم به نمکی، به جاش یه جوجه رنگی گرفتم، بعدش از ترس اینکه بابام اینا نفهمن جوجه رو انداختم تو کوچه پشتی و رفتم خونه ! یعنی از همون بچگی کرم درونم فعال بود
@علیرضا22 هرگز از مرگ نهراسیده ام اگر چه دستانش از ابتذال، شکننده تر بود. هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی است، که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون تر باشد. جستن یافتن و آنگاه به اختیار برگزیدن و از خویشتن خویش با روئی پی افکندن … اگر مرگ را از این همه ارزشی بیش تر باشد! حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسیده باشم...