alireza badizadegan
ﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻋﺸﻖ ... ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻗﻠﺐ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺑﺘﭙﻪ ..
alireza badizadegan
نگذار هركسي از راه رسيد با ساز دلت تمرين نوازندگي كند...
alireza badizadegan
گاهی ارزش واقعی یک لحظه را ... تا زمانی که به یک خاطره تبدیل نشود ... نـــــمیفهمـــــــــــــــــــــــــــــــــیم
alireza badizadegan
باید به بعضیا بگی : این شماره ی پینوکیوست زنگ بزن ببین چطوری آدم شده، شاید تو هم آدم بشی…
alireza badizadegan
برای هر کس که ادعای رفاقت میکند در را باز نکن خیلی ها مثل بچه ها در میزنندو فرار میکنند . .
alireza badizadegan
میخواهى بروى؟ بهانه میخواهى؟ بگذار من بهانه را دستت دهم… برو… هرکس پرسید چرا؟ بگو لجوج بود! ♥همیشه سرسختانه عاشقم بود… بگو فریاد میزد! ♥همه جا فریادمیزد که مرا میخواهد… بگو دروغ میگفت! ♥میگفت هرگز ناراحتم نکردى… بگو درگیر بود! ♥همیشه درگیر افسون نگاهم بود… بگو بى احساس بود! ♥به همه ى فریادها، توهین ها و اخم هایم فقط لبخند میزد… بگو او نخواست! ♥نخواست کسى جز من در دلش خانه کند♥
alireza badizadegan
همه دنیا رو نامردا گرفتن، وفا رو ازهمه مردا گرفتن. خبر اومد که مجنونو،پریشب پلیسا با سه تا لیلا گرفتن!
alireza badizadegan
این عشق برای من هیچ نداشت اما.... گلهای بالشم را " باغبان " خوبی بود اشک های هر شب من...!!!
alireza badizadegan
يه وقتايی ممکنه بزنی زير گريه همه چيز اين دنيا رو که برا تو نخواستهاند يه وقتايی يه وقتايی ممکنه باد بوی غم و آبان و گريه بياره اون وقت چی ؟ يه لحظه فکر کردی بعدش تو کجا، دنيا کجا، اينجا کجا ! سید علی صالحی
alireza badizadegan
برای تا ابد ماندن باید رفت ... گاه به قلب کسی گاهی از قلب کسی...
alireza badizadegan
راحت بگم ، سنگ شده ام ، سنگ را که می شناسی ؟
جنسش خوب است نمی شکند !
یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو یا سه ماه بیشتر زنده نیست.
یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله.
یعنی دو خط موازی که هیچ وقت به هم نمی رسند.
یاد گرفتم در عشق هیچ کس به اندازه خودت وفادار نیست.
یاد گرفتم هر چه عاشق تر باشی تنهاتری.
alireza badizadegan
بـا ڪسـے ڪـہ בوستـش בارے فیلـــم نـبیـטּ!
آهنـگ گـوش نـבه!
پیـاבه روے نــرو!
خـاطــره نـسـاز!
وقـت نـبـوבنـش مـے فهمـے ڪـہ چـے مـے گــم...
alireza badizadegan
از میان دو واژه انسان و انسانیت ، اولی در میان کوچهها و دومی در لابلای کتابها سرگردان است.
alireza badizadegan
چرا شمعها راخاموش کرده ایی؟
چراخیلی از نامها رافراموش کرده ایی؟
چرا به دیوارهای تلخ روبرو خیره شده ایی؟
چرا هیچ یک از سیبها را پوست نکنده ایی؟
چرا پرتقالها را از شاخه نچیده ایی؟
چرا همه ی پنجره ها را بسته ایی؟
چرا لب ایوان نمی نشینی وبا کاجها واقاقیها سلام و علیک نمیکنی؟
چرا روسری گلدار مادرت را نمیبویی؟
چرا دستهای پینه بسته ی پدرت را نمی بینی؟
چرا موهای پریشانت را در آیینه چشمان دوستت شانه نمی زنی؟
چرا بدون چتر به استقبال باران نمیروی؟
چرا ناگهان عاشق نمی شوی؟










13 سال و 1 ماه و 7 روز و 14 ساعت و 22 دقيقه قبل