مرضیه
دیروقت به خونه رسید آهسته کلید رو انداخت و درو باز کرد و یکسر به اتاق خواب سر زد ناگهان بجای یک جفت پا دو جفت پا داخل رختخواب دید بلافاصله رفت و چوب گلف رو برداشت و تا جایی که میخوردند آن دو را با چوب گلف زد و خونین و مالی کرد. بعد با حرص بطرف اشپزخانه رفت تا ابی بخورد با کمال تعجب همسرش را دید که در آشپزخانه نشسته است. همسرش گفت سلام عزیزم! پدر و مادرت سر شب از شهرشون به دیدن ما اومده بودند چون خسته بودند بهشون اجازه دادم تو رختخواب ما استراحت کنند راستی بهشون سلام کردی؟؟؟؟؟؟
مرضیه
کمک کنین بخدا من از آمپول میترسم
مرضیه
این روزا عمل کردن دماغ واسه دخترا به اندازه ی ختنه کردن واسه پسرا جدی شده!
مرضیه
ایـــن روزهــــا خــوابــــم نمـی آیــد … فـقــط مـــی خـــوابـــــم کــــه بیـــــدار نبــــاشــــم!
مرضیه
گردو : من شبیه مغزم... بروکلی : من شبیه درختم... قارچ : من شبیه چترم... موز : میشه بحث رو عوض کنیم؟
مرضیه
آرام تر بگو دوستت دارم هایت را بیا نزدیک تر میخواهـــــــــم صدآی گرم نفسهایت دیـــــــــــوآنـــــــــــه ام کنـــــــــد.
مرضیه
با هر نفس بغضی را فرو میدهم ، این روزها گلو دردی گرفته ام که یادگاری توست …
مرضیه
چقدر سخته منطقي فكر كني...وقتي احساساتت داره خفت ميكنه
مرضیه
وابستگــی هــا وام هـــای کــوتـــاه مــدتــی هستــند بــا بهــره هـــای ـسنگیــن.
مرضیه
می دونی یه روز دیگه نه خاطــــره نه بـــــغض نه اشـــــــک هیچ کدوم دردی ازت دوا نمی کنه .. می شینی و زل می زنی یه گوشه زانو هاتو بغـــــــــل می کنی و با خودت میگی دیگــــــــــــــه زورمـــــــــــــ نمی رســــــــــــه

13 سال و 7 ماه و 14 روز و 18 ساعت و 9 دقيقه قبل
13 سال و 7 ماه و 14 روز و 18 ساعت و 5 دقيقه قبل