تا حدودي آره اما باور كن مردم از بس همه چيزو بهم گفتن مجازيه ... عشق ... دوستي ... زمان ... زندگي .... نت ... جامعه ... واي پس كي حقيقت ... كي ... فكر كنم فقط قبرسون حقيقته
از اميد گفتي دلم رفت تا انتها .. انتهاي يك خيال بي نوا ... با صداي پيري روشن در ضمير ... گوش در جلو چشمم در قفا ... بانگ اذنش را ميسرود .... الاصلاه است رو سوي خدا .....نميخام نا اميدت كنم اما اميد فقط وهم هس و اينم باز از الطاف خداس ...
اين است دلي كز تو نوشت ... از باغ جنان و از عشق و سرشت ... كافيست كه نهي تو دست خود در دستم .... آنگاه روي از دوزخ به بهشت ... بازم ببخش نفصانمو .. في البداهه آخر ميكشتم