*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
میخواهم همه بدانند این آدم ها که به خیال خود با من اند خود مفهوم تنهایی من هستند....
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
دیگه از گرسنگی دارم میارم بالا این سرفه ی لعنتی هم ولم نمیکنه تازه گل بود به سبزه نیز آراسته شد خیلی اعصاب داشتم این یکی هم پیداش شد ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
کلی برنامه برای پاییز و زمستون چیده بودم همشو بیخیال میشم میرم تو سکوت همیشگی خودم بیخیال همه چی به من یکی برنامه ی از پیش تعیین شده نیومده زندگی یعنی لحظه ...اونم از نوع تلخش ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
همش یه فکری میاد تو ذهنم میگه فردا میتونه یه روز بهتر باشه مگه نه؟ بعد من هی بهش میگم نه ولی اون خیلی روش زیاده هی میگه آره آره آره ...ولی نه نمیتونه ...نمیدونم دوتا فکر که برای خودمه... منه دیوونه همیشه به جای چهار یا بیشتر پنج نفر فکر میکنم تو ذهن مشکل دارم ...اون نفر اوله کم آورده اونه که میگه نه ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
غذا هم که میخوام بخورم تهوع عوضی نمیگذاره من برم به کی اینارو بگم آخه به مامان میگم قلبش نابوده به بابا میگم اعصاب نابود به قول معروف ....حیف که نمیشه اینجا بنویسم الان اگه راحیلی بود میدونست من تو این لحظه ها چی میگم ...جدی جز اون خاک بر سر و راحیلی هیچکس منو واقعنی کامل نمیشناسه ها نمیدونم شاید چون خودم اجازه ندادم یا سعی کردم بر عکس واقعیتم خودمو نشون بدم نمیدونم ولی هرچی هست میدونم که از بعد اون عوضی این شدم وگرنه منکه عادی بودم خیلی عادی تر از عادی درس میخوندم کار میکردم هر هفته کوه میرفتم تکواندو میرفتم اگه یه روز باشگاه نمیرفتم خودش تعجب میکرد یه زمانی اخلاق ورزشی داشتم ...یک ساله دور از شیاپ چانگم دلم تنگه واسه زمین نرمو صدا داره تکواندو واسه قلم دستم گرفتن واسه بدون قلم انگشتی کار کردن واسه کارم ...واسه هنرم عه راستی من یه زمانی جز این هنرمند خلها محسوب میشدما الان هیچی الان منمو غمی که هرگز پایان نداره ...ولیها اون دختر شیطون وجودم هنوز 8 سالشه خیلی عقبه همش بازی میخواد همش از دارو بدش میاد اون تهوع نداره اون سردرد نداره میخنده هی ولی من دعواش میکنم همش ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
گاهی بعضی کارها باعث میشه که آدم شکش به یقین تبدیل بشه ...بعد ساکت میشینه یه گوشه و به افکار و تجربیات خودش افتخار میکنه ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
sms دارم ولی نمیدونم چرا دلم نمیخواد بازش کنم هی اون چراغ سبزش روشن میشه ولی بازش نمیکنم نمیدونم چرا؟
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
اینطوری نمیشه باید خیلی پر رو بشم در این یک مورد خاص هرچی من با حیا اون با حیاتر اینطوری که نمیشه آخرش یکیمون باید طلسمو بشکنه دیگه هرچند میدونم از من یکی بر نمیاد اما یه کاریش میکنم ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
به شکل عجیب و مضحکی فقط از چشم چپم اشک میاد هی بعد انگاری فقط سمت چپ دلم گرفته... بعد سرفه های سر شب و خواب بعدش یه حس عجیبی دارم که تا حالا تجربش نکرده بودم ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
دنبال چی هستی آدمهای اینجا در عرض یک ثانیه میشن دشمنت ...کسی که تا دیروز بهت میگفت مشکلی نداریم !
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
وقتی با احساس یکی بازی میکنی بایدم منتظر باشی که احساست به بازی گرفته بشه ...خوشحالم که خیلی زود اشکت ریخت پایین !
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
مورد داریم که طرف با یکی یاره هه با بقیه ام آرررررره ......!