دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

مدتهاست که درباره ام را گذرانده ام دیگر هیچ ندارم ....هرچه هست سکوت است و سکوت ...و شاید لبخندی تلخ... درباره »
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
زن - مجرد
امتیاز: 17647

دنبال‌شدگان

(1740 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(973 کاربر)

گروه‌ها

(112 گروه)

بازدید

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

میخواهم همه بدانند این آدم ها که به خیال خود با من اند خود مفهوم تنهایی من هستند....

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

تو سراپا ادعایی عزیزم …

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

واسه ما که میگذره ... ولی به شما خوش بگذرہ...

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

@فاطمه غنچه دنبالر برو دیدگاه ...

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

من صدای خرد شدن احساسمو لابلای چرخ دنده های زندگی شنیدم ...

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

درخت سبز آرزوهایم میگوید : امیدی هست ،خدایی هست ...

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

میگن با هر دست بدی با همون دست پس میگیری ...من موقع گرفتنم با همون دست اشکهامو پاک میکردم ....

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
1367869714364827_thumb.jpg *♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

@مجیــد برای رفع کمبود خطاب شما و تبریک آواتار

این ارسال را بازنشر کرده است.
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

طبق ماده 41 شما قلب یه جوون رو شکستید پست شما حذف و حساب شما حالا حالاها بسته خواهد شد

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

چه فرقی میکنه دلت پر از خون باشه یا خندت تلخ باشه ؟!

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

مرگ از انچه در ایینه می بینید به شما نزدیک تر است....

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

قسمم را باور کن ...لحظه های بی تو لباس چروکیده ایست بر تن رویاهایم ....

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

بادل مـــــن کمی مدارا کن ... به خدا قلــــــــب هم عصب دارد

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

چرا من نمیتونم باز نشرمو ببندم از کجا باید ببندمش توی اختیارات کاربری پیداش نکردم چرا؟ کمک لطفا

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

رفتم برای مادر بزرگم ناهار بردم دیدم تو تنهایی داره گریه میکنه دلم براش خیلی خیلی سوخت... تو این مدت چون امتحان داشتم نتونستم برم پیشش وقتی مارو دید کلی خوشحال شد ...کاش یکم به فکر پدر بزرگ مادر بزرگها هم باشیم ...دچار عذاب وجدان شدم ...