*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
میخواهم همه بدانند این آدم ها که به خیال خود با من اند خود مفهوم تنهایی من هستند....
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
داشتم بازدیدکنندها از پروفایلمو میدیدم امروز تقریبا بیشتر دوستهام مهمون پروفایلم بودن خیلی خوشحال شدم همین که وقتشونو صرف میکنن و تشریف میارن برام کلی ارزش داره یه جورایی حکم اینو داره که امدن خونمون و مخصوصا اتاقم ....شکر شاد شدم ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
وقتی زنده ای حرفی ندارند با تو ، امان از روزی که رفتی... هر پنج شنبه یا جمعه ساعت ها با سنگ سرد قبرت صحبت می کنن گویا این مردمان با مرده ها راحت ترند تا زنده ها، گویا کلامشان را برای سنگ قبرت نگه می دارند.....وقتی رفتم به نیکی یادم کنید ....وقت برای زندگی کمه خیلی .....
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
روزی از روزها ، لیلی از علاقه شدید مجنون به او و اشتیاق بیش از پیش دیدار او با خبر شد پس نامه ای به او نوشت : “ اگر علاقه داری که منو ببینی ، نیمه شب کنار باغی که همیشه از آنجا گذر میکنم منتظر باش ” مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از ساعت مقرر رفت و در محل قرار نشست . نیمه شب لیلی اومد و وقتی مجنون را در خواب خواب عمیق دید از کیسه ای که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و کنار مجنون گذاشت و رفت ! مجنون وقتی چشم باز کرد ، خورشید طلوع کرده بود آهی کشید و گفت : “ ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم . افسرده و پریشون به شهر برگشت ” در راه ، یکی از دوستانش او را دید و پرسید : چرا اینقدر ناراحتی ؟! و وقتی جریان را از مجنون شنید با خوشحالی گفت : این که عالیه ! آخه نشونه اینه که ،لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره ! دلیل اول اینکه : خواب بودی و بیدارت نکرده ! و به طور حتم به خودش گفته : اون عزیز دل من ، که تو خواب نازه پس چرا بیدارش کنم ؟! و دلیل دوم اینکه : وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری !
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
باید مغرور بود، دور از دسترس باید مبهم بود و سرسنگیـن .....
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
اواتار عوض کردم خودمو نمیشناسم احساس غربت دارم ....
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
غصه ها باید زود فراموش بشن مخصوصا برای من ....وسط صحنه ی غمو درد بودم سرم پایین بود داشتم به حرفهای همه گوش میکردم یهو سرمو اوردم بالا دیدم یه مه غلیظ از دود سیگار ملت رو هوا بود تا یکساعت سرفه میکردم ....خیلی بد بود ولی هرچی هست باید تموم بشه دیر یا زود ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
نصفه شبی امدن دنبالم رفتم یه جای پر از درد پر از بیچارگی خیلی تلخ بود حالم گرفتس شدید ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
بخونید قشنگه.......دیدگاه