*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
میخواهم همه بدانند این آدم ها که به خیال خود با من اند خود مفهوم تنهایی من هستند....
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
به قول دوستم یه وقتایی باید به دلت بگی زر زر نکن ..خفه شو..بشین سر جات......و خیلی چیزای دیگه....
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
یادمه قبلنا که جوون بودم میخواستم برای یکی بنویسم انگشتام میلرزید همیشه تو نوشتن حرف میم مشکل داشتم ...اما الان خط خطیهای ابیمم رنگشون عوض شده ...کلا خودمم عوض شدم ...به احتمال زیاد بد بودم بدتر شدم ....
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
امشب ذهنم اینقدر مشوشه که نمیدونم دارم به چند موضوع هم زمان فکر و عمل میکنم هم کار میکنم هم مینویسم هم درد ...اصلا دلیل تمام ناراحتیهای امشبم به خاطر خانم مسنی بود که تنهایی امده بود سیزده بدر دلم براش سوخت از بچه هاش عصبی شدم ....بی مرامیه که کسیو که بهت خوبی کرده رهاش کنی ...
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
دلم برای فاطمه بد جور سوخت وقتی گفت امکان نداره ایگنورم کنی بهش گفتم برو ببین فقط نگام کرد دیدم که بغض کرد با بغضش گفت هر جور راحتی ...چقدر من بد شدم از خودم بدم میاد ...