دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

مدتهاست که درباره ام را گذرانده ام دیگر هیچ ندارم ....هرچه هست سکوت است و سکوت ...و شاید لبخندی تلخ... درباره »
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
زن - مجرد
امتیاز: 17647

دنبال‌شدگان

(1740 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(973 کاربر)

گروه‌ها

(112 گروه)

بازدید

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

میخواهم همه بدانند این آدم ها که به خیال خود با من اند خود مفهوم تنهایی من هستند....

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

جالبه این سومین بار بود که یک نیت کردمو حافظ همون جواب دوبار قبلو بهم داد ...یادمه یکبارم اینطوری شد حافظ گفت منو به بازی نگیر به حرفم گوش کن از اون به بعد بود که حافظ شد همراه لحظه هام الان منو حافظ دوست ده ساله ایم ...

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

بعضیها هم هستن تا اسم پاییز میاد فکر میکنن باید لباس گرم بپوشن خوب الان که از گرما خر تب میکنه اینا همونهایی هستن که تا ماه آخر بهار هم لباس گرم میپوشن

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

دیروز از بیمارستان مرخص شده امروز انگار نه انگار که آروم باشه ...بعضیها هرچی میکشن حقشونه برای ما هم اعصاب نگذاشتن ...

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

رفتن از مجازیم آرزوست یه روز بشه هیچوقت رو این دیوار بی احساس کثیف ننویسم اون روز میگم من خوشبختم ...

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

بی مرام میگه یه چیزی اذیتم میکنه میگم چی؟ میگه پستهای این همه ایت مگه جای تورو تنگ کرده خوب تو فوضولی میخونی به من چه !

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

خدایا همه ی مریضهای اسلام را علی الخصوص مریض منظور شمای عاجل عنایت بفرماااااااااااااا حالا من برات دعا کردم بخون حالشو ببر دیدگاه هم بسته است جرات داری لایک کن

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

نگران همه هست جز من ...بعد من برای چی نگرانش بشم؟ مگه مغز خر میل فرمودم؟

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

راستی امروز به غیر از جسادت قضیه ی خودمون به یکی دیگه هم خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد حسودیم شد...به یکی دیگه هم همینطور ولی کم... خوش بحالشون مگه نه؟

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

آخیش اینقدر اینجا و اونور نوشتم آروم شدم واقعا ...آخه نوشتنو که دیگه نمیتونید از دستهای من بگیرید مثل همه ی زندگیم که ازم گرفتید ...خوشتون بیاد یا نیاد من سالهاست که شبها تا دیر وقت مینویسم ...این چند مدت مهمون داشت دلم نشد... مهمون جون هم که انگاری رفته سر خونه زندگیش به هر حال هر اومدی رفتی داره دیگه ناراحتی چرا ؟همه چی دوباره عادی میشه مهم اون اعتماده بود که قربونش برم وجود نداشت به حرفهام ....

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

امروز یکی بهم گفت بی معرفت تازه الان یادم افتاد اسمش بی معرفتی نیست که اسمش تمایل من به سکوت و تنهاییه دیگه خسته شدم از اون آدمهای قبلی ...اصلا ناراحت بشه مهم نیست راستی دیروزم یکی دیگه گفت بهم اونم مهم نیست کسایی که منو فقط بخاطر خنده هام بخاطر شاد بودنم میخوان نباشن بهتره خسته شدم اینقدر همه رو آروم کردم خودم غصه خوردم تنهایی به درک هر کس میتونه تنهایی مثل من تحمل کنه تا کی باید بشم سنگ صبور از نوع قابل اعتماد طفلیا نمیدونن که من یادم میره چیا گفتن ...لقب بی معرفت برازندمه میخوامش ...

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

غذا هم که میخوام بخورم تهوع عوضی نمیگذاره من برم به کی اینارو بگم آخه به مامان میگم قلبش نابوده به بابا میگم اعصاب نابود به قول معروف ....حیف که نمیشه اینجا بنویسم الان اگه راحیلی بود میدونست من تو این لحظه ها چی میگم ...جدی جز اون خاک بر سر و راحیلی هیچکس منو واقعنی کامل نمیشناسه ها نمیدونم شاید چون خودم اجازه ندادم یا سعی کردم بر عکس واقعیتم خودمو نشون بدم نمیدونم ولی هرچی هست میدونم که از بعد اون عوضی این شدم وگرنه منکه عادی بودم خیلی عادی تر از عادی درس میخوندم کار میکردم هر هفته کوه میرفتم تکواندو میرفتم اگه یه روز باشگاه نمیرفتم خودش تعجب میکرد یه زمانی اخلاق ورزشی داشتم ...یک ساله دور از شیاپ چانگم دلم تنگه واسه زمین نرمو صدا داره تکواندو واسه قلم دستم گرفتن واسه بدون قلم انگشتی کار کردن واسه کارم ...واسه هنرم عه راستی من یه زمانی جز این هنرمند خلها محسوب میشدما الان هیچی الان منمو غمی که هرگز پایان نداره ...ولیها اون دختر شیطون وجودم هنوز 8 سالشه خیلی عقبه همش بازی میخواد همش از دارو بدش میاد اون تهوع نداره اون سردرد نداره میخنده هی ولی من دعواش میکنم همش ...

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

به جون خودم یکی که از افکار من خبر نداشته باشه نوشته هامو بخونه میگه این طهورائه کلا دیوونس البته کم نگفتنها ولی امشب دیگه شک نمیکنه به فکرش چون هر لحظه تغییر میکنه خوب این از خصوصیات یک تیر ماهیه...

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

همش یه فکری میاد تو ذهنم میگه فردا میتونه یه روز بهتر باشه مگه نه؟ بعد من هی بهش میگم نه ولی اون خیلی روش زیاده هی میگه آره آره آره ...ولی نه نمیتونه ...نمیدونم دوتا فکر که برای خودمه... منه دیوونه همیشه به جای چهار یا بیشتر پنج نفر فکر میکنم تو ذهن مشکل دارم ...اون نفر اوله کم آورده اونه که میگه نه ...

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

کلی برنامه برای پاییز و زمستون چیده بودم همشو بیخیال میشم میرم تو سکوت همیشگی خودم بیخیال همه چی به من یکی برنامه ی از پیش تعیین شده نیومده زندگی یعنی لحظه ...اونم از نوع تلخش ...

*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*

یادت باشه وقتی انگشتتو سمت من میگیری و هی میگی تو ...چهار تای دیگه سمت خودته و داره به خودت اشاره میکنه نگاه کن ببین من چرا به این مرحله رسیدم که اعتراض کردم اینقدر نگو تو بودی که اینو گفتی ...تو بودی که اونو گفتی...انگشت اتهام همیشه روی یک نفر نمیچرخه ...