اِبی بن بست. . .
بگذار اشک بریزم... نگو طاقت دیدن اشکهایم را نداری ،... به خدا تو حال مرا نداری،... تو جای من نیستی و قلب شکسته... در سینه نداری...
اِبی بن بست. . .
مداد را برداشتی طرح مرا نه آنگونه که ھستم ھمان گونه که میخواستی کشیدی ..تمام بھانه رفتنت .....این است که عوض شده ام مداد را بر می دارم طرح تو را ھمان گونه که ھستی می کشم می توانی بروی .....
اِبی بن بست. . .
شب که می شود من خاموش می شوم .. اما دلم چه غوغایی سر می دهد از نبودِ تو !!
اِبی بن بست. . .
شبه همگی بخیییییییییر دیگه وقته رفتن رسیده.... خداکنه بشه بازم اومد .... خدافظ....
اِبی بن بست. . .
این روزها ، همه از دود ِ سیگارشان می گویند و خاطراتی را که دود می کنند... من چه کنم که با آتش زدن ِ جنگل هم ،خاطراتم را نمیتوانم "دود" کنم !!؟
اِبی بن بست. . .
کاش ، باد تنهایی ِ مرا به <تـو> برساند.. از اینجا و لایک هایش که مایوسم !!
اِبی بن بست. . .
پدر خيال ميكرد ، آدم وقتي در حجره ی خودش "تنها" باشد ، تنهاست ! نمي دانست كه تنهايي را ، فقط در "شلوغي" ميشود حس كرد !!
اِبی بن بست. . .
هر وقت گریه میکنم سبک میشوم عجب وزنی دارد این چند قطره اشک ...!
اِبی بن بست. . .
بند نمی آید دوست داشتنت ! مثل آنکه شاهرگ احساسم را بریده باشی !