اِبی بن بست. . .
با تمام قدرتم وسط رودخانه زندگی ایستاده ام.... آن هم در جهت مخالف... نمیخواهم مثل برگ درختان همراه شوم و بروم... میخواهم آنقدر ایسادگی کنم تا ماندگار شوم...در همه جا... در همه جای زندگیت... کنارت
اِبی بن بست. . .
واعظی بر منبری رفت و سخنرانی جالبی ارائه داد. کدخدا که خیلی لذت برده بود به واعظ گفت : روزی که میخواهی از این روستا بروی بیا سه کیسه برنج از من بگیر! واعظ شادمان شد و تشکر کرد. روز آخر در خانه ی کدخدا رفت و از کیسه های برنج سراغ گرفت. کدخدا گفت : راستش برنجی درکار نیست. آن روز منبر جالبی رفتی من خیلی خوشم آمد و گفتم من هم یک چیزی بگویم که تو خوشت بیاید.
اِبی بن بست. . .
شادیهایم هدیه به تو ، اندک بودنش را خرده مگیر ، این تمام سهمم از روزگار است. . . .