یادمه دبستان که بودم یه بار مشقامو ننوشتمرفتم مدرسه معلمون یه زنه بود یه شلنگ گاز داشت تو با تیله بر شده بود (سوم ابتدایی)یزید بود گفت برو پاتخه تا به حسابت برسم مشق همه رو نگاه کرد اومد گفت دستتو بیار جلو نیاوردم یکی محکم زد تو پام منم از کلاس گریه کنان فرار کردم خونه فرداش با بابام رفتم مدرسهبابام با مدیر مدرسه رفیق بود و با معلمه بر خورد شد حقش بود