arash-reza
داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت. ” بابا و مامان” دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که می خوام بیارمش به خونه. پدر و مادر در جوابش گفتند: “حتما” ، خیلی دوست داریم ببینیمش. پسر ادامه داد:”چیزی هست که شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یک پا و یک دستش رو از دست داده. جایی رو هم نداره که بره و می خوام بیاد و با ما زندگی کنه. “متاسفم که اینو می شنوم. می تونیم کمکش کنیم جایی برای زندگی کردن پیدا کنه. “نه، می خوام که با ما زندگی کنه… پدر گفت: “پسرم، تو نمی دونی چی داری می گی. فردی با این نوع معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شه. ما داریم زندگی خودمون رو می کنیم و نمی تونیم اجازه بدیم چنین چیزی زندگیمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بایستی بیای خونه و اون رو فراموش کنی. خودش یه راهی پیدا می کنه.
حانیه
دختر خالم به بچش واسه اينكه شيريني زياد نخوره دندوناش خراب نشه گفته شيريني ها رو شمردم يدونش كم بشه ميزنمت. بچه هم وقتي همه خواب بودن رفته همه شيريني ها رو نصفه گاز زده كه تعدادش كم نشه! استعدادت تو حلقم!!!
elesa
salam aga ara6...4e ajab azin vara???@arash_s
وحید
اگر ماشین زمان داشتید به چه زمانی سفر می کردید؟ 1-عصر حجر2- ایران باستان3- یک قرن پیش4- یک قرن بعد5- جایی نمی رفتم
A-F Persian
اولين مشق مدرسه رو يادتونه؟؟؟ ♥ اسم معلم سال اولتونم اگه یادتونه بنویسید
اره رفیق...
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 16 ساعت و 40 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 16 ساعت و 37 دقيقه قبل:-(
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 16 ساعت و 13 دقيقه قبل توسط آندروید
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 16 ساعت و 12 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 3 ساعت و 13 دقيقه قبل