arash-reza
داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت. ” بابا و مامان” دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که می خوام بیارمش به خونه. پدر و مادر در جوابش گفتند: “حتما” ، خیلی دوست داریم ببینیمش. پسر ادامه داد:”چیزی هست که شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یک پا و یک دستش رو از دست داده. جایی رو هم نداره که بره و می خوام بیاد و با ما زندگی کنه. “متاسفم که اینو می شنوم. می تونیم کمکش کنیم جایی برای زندگی کردن پیدا کنه. “نه، می خوام که با ما زندگی کنه… پدر گفت: “پسرم، تو نمی دونی چی داری می گی. فردی با این نوع معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شه. ما داریم زندگی خودمون رو می کنیم و نمی تونیم اجازه بدیم چنین چیزی زندگیمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بایستی بیای خونه و اون رو فراموش کنی. خودش یه راهی پیدا می کنه.
sarina biglibigli
man miram bekhabam !ro0o0o0oz khoooooosh
MiSS
فردا 5 صبح .. پیش به سوی دانشگام... کم کم برم بخوابم..شبخوش.
√ ∂нαмε
کاش واقعایه باغی وجودداشت که شب هاظاهربشه!دیگه اونوقت به جای اینکه شب هاقبل خواب به کارای فردامون فکرکنیم یاهزارتا مشکل یادمون بیادمیرفتیم توباغ می گشتیم.واسه چندساعتم شده این دنیاومشکلاتش روفراموش میکردیم. شایدم هست خبرنداریم!من که نصفه شب نرفتم پشت خونمون!
اره رفیق...
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 16 ساعت و 40 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 16 ساعت و 37 دقيقه قبل:-(
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 16 ساعت و 13 دقيقه قبل توسط آندروید
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 16 ساعت و 12 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 3 ساعت و 13 دقيقه قبل