arash-reza
داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت. ” بابا و مامان” دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که می خوام بیارمش به خونه. پدر و مادر در جوابش گفتند: “حتما” ، خیلی دوست داریم ببینیمش. پسر ادامه داد:”چیزی هست که شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یک پا و یک دستش رو از دست داده. جایی رو هم نداره که بره و می خوام بیاد و با ما زندگی کنه. “متاسفم که اینو می شنوم. می تونیم کمکش کنیم جایی برای زندگی کردن پیدا کنه. “نه، می خوام که با ما زندگی کنه… پدر گفت: “پسرم، تو نمی دونی چی داری می گی. فردی با این نوع معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شه. ما داریم زندگی خودمون رو می کنیم و نمی تونیم اجازه بدیم چنین چیزی زندگیمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بایستی بیای خونه و اون رو فراموش کنی. خودش یه راهی پیدا می کنه.
setare
روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند آنها تصمیم گرفتند تا قایم باشک بازی کنند. انیشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت. او باید تا 100 میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد. همه پنهان شدند الا نیوتون ... نیوتون فقط یک مربع به طول یک متر کشید و درون آن ایستاد، دقیقا در مقابل انیشتین. انیشتین شمرد 97, 98, 99..100… او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون در مقابل چشماش ایستاده. انیشتین فریاد زد نیوتون بیرون( سک سک) نیوتون بیرون( سک سک) نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم. او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم !!! ... تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست ... . . . . . . . . . . نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام ... که من رو،نیوتون بر متر مربع میکنه ......... و از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر "یک پاسکال" می باشد بنابراین من "پاسکالم" پس پاسکال باید بیرون بره (پاسکال سک سک) !!!
Jangal
من می خوام تا 4 بخوابم... 4 بیدارم کنید
داداِ جوجو
دروتی دخترک خردسال بسیار اندوهگین است.چون زن بد جنس دهکده می خواهد سگش توتو را از او بگیرد. از شدت نا امیدی نزد عمو هنری و عمه اما می رود تا راز دلش را با آنها در میان بگذارد. اما آنها که هزار کار و گرفتاری دارند به او می گویند: " بدو برو پی کارت" دخترک به سگش تو تو می گوید : " آن بالا بالا ها ...بالای آسمان ها ... آنجا که همه ی مردم خوشحال و خوشبختند و حتی یک آدم بد جنس هم پیدا نمی شود ، یک جای خیلی عالی هست که می خواهم آنجا باشم!" ناگهان تند بادی از جانب کانزاس می آید و دروتی و توتو را بلند می کند و به بالای آسمان به شهر زمرد می برد. ابتدا همه چیز خوب و خوش به نظر می رسد.اما دوباره همان تجربه ها و ترس های قدیمی از نو سر بر می آورند. اکنون زن بد جنس دهکده به پیرزن جادوگر وحشتناکی بدل شده که باز قصد ربودن توتو را دارد. و حالا چقدر دلش می خواست که می توانست به دهکده ی خود در کانزاس بازگردد... خدا ميدونه كه چقدر دوستدارم، منم به شهر خودم برگردم...؛
velveshia
سه نفر بودن با چهار تا سیب. به ریشسفید شهر میگن: اینا رو بین ما تقسیم کن. پیر میپرسه: انسانی یا خدایی؟ میگن: خب حالا خدایی مثلا. . . . پیر هم به اولی سه تا سیب میده، به دومی یه دونه و یه لگد هم میزنه به سومی.
اره رفیق...
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 18 ساعت و 21 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 18 ساعت و 18 دقيقه قبل:-(
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 17 ساعت و 54 دقيقه قبل توسط آندروید
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 17 ساعت و 53 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 4 ساعت و 55 دقيقه قبل