arash-reza
داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت. ” بابا و مامان” دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که می خوام بیارمش به خونه. پدر و مادر در جوابش گفتند: “حتما” ، خیلی دوست داریم ببینیمش. پسر ادامه داد:”چیزی هست که شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یک پا و یک دستش رو از دست داده. جایی رو هم نداره که بره و می خوام بیاد و با ما زندگی کنه. “متاسفم که اینو می شنوم. می تونیم کمکش کنیم جایی برای زندگی کردن پیدا کنه. “نه، می خوام که با ما زندگی کنه… پدر گفت: “پسرم، تو نمی دونی چی داری می گی. فردی با این نوع معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شه. ما داریم زندگی خودمون رو می کنیم و نمی تونیم اجازه بدیم چنین چیزی زندگیمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بایستی بیای خونه و اون رو فراموش کنی. خودش یه راهی پیدا می کنه.
arash-reza
دوتا بچه ی 12 ساله سر بوسه ببین دارن چه پیامایی میدن مثلا یکیش: سلام من یه بوس کوچولو هستم میشه یه لحظه روی لب شما استراحت کنم؟ یا:نیست دراین گفته ی من سوسه ای .\اگر تو به من قرض دهی بوسه ای بوسه ای دیگر سر ان می نهم\لحظه دیگر به تو پس میدهم
arash-reza
چی شد میخواستم بگم چار دیواری رو دوست دارم چی گفتم اره الان دوباره دارم قسمت اخرش رو میبینم اهنگشو میشنوم وایمیسم به دیدنش شاید تاالان در مجموع 200 بار دیده باشمش اما هنوز میخکوبشم امیرجعفری رو دوست دارم خیلی خدا خیرت بده خیری
اره رفیق...
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 6 ساعت و 46 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 6 ساعت و 43 دقيقه قبل:-(
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 6 ساعت و 19 دقيقه قبل توسط آندروید
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 6 ساعت و 18 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 14 روز و 17 ساعت و 19 دقيقه قبل