arash-reza
داستان در مورد سربازیست که بعد از جنگیدن در ویتنام به خانه بر گشت. قبل از مراجعه به خانه از سان فرانسیسکو با پدر و مادرش تماس گرفت. ” بابا و مامان” دارم میام خونه، اما یه خواهشی دارم. دوستی دارم که می خوام بیارمش به خونه. پدر و مادر در جوابش گفتند: “حتما” ، خیلی دوست داریم ببینیمش. پسر ادامه داد:”چیزی هست که شما باید بدونید. دوستم در جنگ شدیدا آسیب دیده. روی مین افتاده و یک پا و یک دستش رو از دست داده. جایی رو هم نداره که بره و می خوام بیاد و با ما زندگی کنه. “متاسفم که اینو می شنوم. می تونیم کمکش کنیم جایی برای زندگی کردن پیدا کنه. “نه، می خوام که با ما زندگی کنه… پدر گفت: “پسرم، تو نمی دونی چی داری می گی. فردی با این نوع معلولیت درد سر بزرگی برای ما می شه. ما داریم زندگی خودمون رو می کنیم و نمی تونیم اجازه بدیم چنین چیزی زندگیمون رو به هم بزنه. به نظر من تو بایستی بیای خونه و اون رو فراموش کنی. خودش یه راهی پیدا می کنه.
arash-reza
یه شب سه نفر اشتباهي دستگير ميشن و در نهايت ناباوري به اعدام روی صندلی الکتریکی محکوم ميشن.... نوبتِ نفر اول میشه که بشینه روی صندلی. وقتی میشینه میگه : من توی دانشگاه , رشته الهیات خوندم و به قدرت بی پایان خدا اعتقاد دارم .... میدونم که خدا نمیذاره آدم بیگناه مجازات بشه .... کلید برق رو میزنن ... ولی هیچ اتفاقی نمیفته .... به بی گناهیش ایمان میارن و آزادش میکنن. نفر دوم میشینه روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه حقوق خوندم ....به عدالت ایمان دارم و میدونم واسه آدم بی گناه اتفاقی نمیفته ... کلید برق رو میزنن و هیچ اتفاقی نمیفته ... به بی گناهی اون هم ایمان میارن و آزادش میکنن .
*♥¸ .•.´∂Ʈ∂ɧooᖇ´.•.¸♥*
مگه صلیب با صاد نیست ؟ اونوقت صلیب با سین به چه معنا میباشد؟
مسیحا
سلام....یه چیزی میگم نزنین.....من تا الان خواب بودم.....هنوزم تو رختخوابم......حاظرم نیستم از جام پاشم......
سمیـــــــــــرا
توسط موبایل
منم و همین یک شنبه هااااا
اره رفیق...
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 6 ساعت و 46 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 6 ساعت و 43 دقيقه قبل:-(
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 6 ساعت و 19 دقيقه قبل توسط آندروید
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 6 ساعت و 18 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 14 روز و 17 ساعت و 20 دقيقه قبل