مُشتبااا ..
دیگر کمتر "اشک" می ریزم !! دارم بزرگ می شوم یا سنگ , نمیدونم ؟
مُشتبااا ..
شیرین بهانه بود ! فرهاد تیشه میزد تا نشنود صدای مردمانی را که در گوشش میخواندند : دوستت ندارد . . . . . .
مُشتبااا ..
تمام “امن یجیب” های دلم را گره زده ام به کلماتت و روانهی آسمان کرده ام . خاتون ِ خوب ِ خواب و خاطره! من مطمئنم خدا تو را برای دلم نگه میدارد
مُشتبااا ..
غریـبه بود ؛ آشنا شد , عادت شد , عشق شد , هستی شد , روزگار شد , خسته شد , بی وفا شد , دور شد , بیگانه شد , حـسرت شد , فراموش ... ؟!
مُشتبااا ..
من بلد نیستم رنگ عوض کنم ! بگویید چه رنگی بپوشم تا همرنگ شما جماعت شوم ؟!
مُشتبااا ..
دلم یک کوچه میخواهد , بی بن بست و بارانی نم نم , و یک خدا ، که کمی با هم راه برویم ؛ همین . . .
مُشتبااا ..
یادش بخیر!!! وقتی معلم می خواست درس بپرسه , یکی که داوطلب میشد یه نفس راحت میکشیدیم . . . دلم برای یه نفس راحت کشیدن تنگ شده !