غصههایت را اگر بشناسی گاهی دیگر دلت نمیآید آوارشان کنی بر سر آنها که دوستت دارند. لبخند میزنی و به دوش و دل میبری و صدایشان را در نمیآوری.اما گاهی غصهها آن قدر بزرگند که جایی و کسی پیدا نمیشود برای جا گذاشتنشان و آن قدر عمیق که واژه پیدا نمیشود برای گفتنشان.....
دوست دارم این صفحه سفید آرام و ممتنع اینجا را جایی که می توانم موهایم را از پشت سر دم اسبی ببندم و با کتانی های چسبی بدوم بی آنکه کسی در دلش مرا ارزیابی کند اینجا را دوست دارم چون دست هیچ آشنایی بهش نمی رسد چون تو نمیتوانی بخوانی که دوستت دارم اما نمی خواهم داشته باشم ...................
باید اِستاد و فرود آمد ... بر آستانِ دری که کوبه ندارد ... چرا که اگر بهگاه آمدهباشی ... دربان به انتظارِ توست ... و اگر بیگاه ،به درکوفتنت پاسخی نمیآید ... ! [شاملو]
کوتاه است در،
پس آن «به» که فروتن باشی.
آیینهای نیکپرداخته توانی بود
آنجا
تا آراستگی را
پیش از درآمدن
در خود نظری کنی
هرچند که غلغلهی آن سوی در زادهی توهمِ توست
نه انبوهیِ مهمانان،
که آنجا
تو را
کسی به انتظار نیست.