*اشکان*
دیوانه باش تا عاقلان غمت را خورند!
*اشکان*
من ایمان دارم به پایان این روزهای سرد و مه آلود ... ماهِ من، می دانم که بزودی آفتابی خواهی شد من این را از قاصدکهای خوش خبر شنیده ام ...
*اشکان*
آتش از اندوه هجران بهتر است بی قرارم کردی و گفتی صبوری بهتر است من نمی دانم کجا خواندم ، که یادم داده است ؟ یار وقتی در کنارت نیست ، کوری بهتر است ...
*اشکان*
به التماس نجیبم بخند حرفی نیست شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست در امتداد جنونم بیا و رو در رو به خنده های عجیبم بخند حرفی نیست از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند به این غروب غریبم بخند حرفی نیست طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست من از عبور نگاهی شکستهام، آری شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست به حال من پری دل گرفته هم خندید تو هم بخند حبیبم ـ بخند حرفی نیست
*اشکان*
یادمان باشد در املای زندگی، همیشه برای محبّت تشدید بگذاریم؛ تا از دوستی و انسانیت حتی نیم نمره هم کم نشود ...
*اشکان*
مرا نمیخواهی دیگر میدانم حتی اگر مرا ببینی هم نمیشناسی مرا دیگر میدانم اینک همان نامه ای که برایم نوشتی را میخوانم چه عاشقانه نوشته ای همیشه با تو میمانم
*اشکان*
درهای قلبم را بر روی همه بسته ام هنوز در شور و شوق این عشق به حقیقت پیوسته ام وقتی که فکر میکنم که با توام نه معنی تنهایی را میدانم و نه حس میکنم که خسته ام
*اشکان*
ببار ای باران ، ببار که غم از دلم رفتنی نیست، اشکهای روی گونه ام دیدنی نیست. ببار ای باران که این تنهایی تمام شدنی نیست، آن لحظه های زیبا تکرار شدنی نیست. ببار ای باران که شعر تلخ جدایی خواندنی نیست ، غم تلخی که در سینه دارم فراموش شدنی نیست .
*اشکان*
صیح اول صبحی نشستم تو تاکسی ، بد عنق... یه دختری با کلی افاده تا اومد بشینه بغل دستم ، یهو با صدای بلند باد در کرد ! خیلی خودمو کنترل کردم ، باور کنیـــن خیلی . ولی یهو پوکیدم از خنده ، چشام شده پرِ اشک... برگشته میگه : خنده داره ؟!! منم گفتم : پـَـَـ نه... این اشکِ شوقه تو چشام ...!
*اشکان*
یارو نشسته کنار خیابون نوک دماغش چسبیده به زمین دوستم میگه :معتاده؟ میگم پـَـ نه پـَـ میخواد انعطاف بدنشو به رخ بکشه!!!
*اشکان*
در میان گونه گونه مرگ ها تلخ تر مرگی ست، مرگ برگ ها زان که در هنگامه ی اوج و هبوط تلخی مرگ ست با شرم سقوط وز دگر سو٬ خوش ترین مرگ جهان٬ -زانچه بینی٬ آشکارا و نهان- رو به بالا و ز پستی ها رها خوش ترین مرگی ست، مرگ شعله ها ...
*اشکان*
هر وقت خواستی ببینی یکی دوستت داره توی چشماش زل بزن تا عشقو توی چشماش ببینی اگه نگات کرد عاشقته اگه خجالت کشید برات میمیره اگه سرشو انداخت پایین و یه لحظه رفت تو فکر بدون که بدون تو میمیره
*اشکان*
وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد ؟ روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغ بر تن کرده است و راست راست توی خیابان راه می رود عشق نشسته است کنار خیابان , کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی می کند و مرگ , در قالب دخترکی زیبا , گلهای رز زرد می فروشد
*اشکان*
ه خداعشق به رسوا شدنش می ارزد وبه لیلی وبه مجنون شدنش می ارزد دفترقلب مرا واکن ونامی بنـــــــــــویس سندعشق به امضا شدنش می ارزد گرچه من تجربه ای ازنرسیدن هایــــم کوشش رود به دریاشدنش مــی ارزد کیستم بازهمان آتش سردی که هنوز حتم دارد که به احیاشدنش می ارزد بادودست توفروریختن دم به دمــــــم به همان لحظه برباشدنش می ارزد دل من درسبدی عشق به نیل توسپرد نگهش دارکه به موسی شدنش می ارزد