*اشکان*
دیوانه باش تا عاقلان غمت را خورند!
*اشکان*
توسط موبایل
ﺍﺳﺒﺎﺏ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎﻳﺶ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﻛﺮﺩﻡ ؛ ﻣﺎﺗﻢ ﺑﺮﺩ ! ﻭﻗﺘﻰ " ﺩﻟﻢ " ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﻳﺪﻡ .... !!!
*اشکان*
توسط موبایل
دﺭﺩ ﻣﺮﺍ ﺷﻤﻌـــــــــﯽ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﺪ … ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﺪﻥ ﯾـــــــﮏ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕــــﺮ ، ﺁﺗﺸـــــــــﺶ ﺯﺩﻧــــﺪ
*اشکان*
لبخند بزن؛ برآمدگی گونه هایت توان آن را دارد که امید رفته را بازگرداند، تجربه ثابت کرده است که گاه قوسی کوچک ، میتواند معماری بنایی را نجات دهد ... سلام بر همگی
*اشکان*
صندلی در جاده منتظر است؛ آفتاب می آید و می رود، باران می آید و می رود، برف می آید و می رود، اما تو، ... نه از جاده می آیی، نه از قلب من می روی
*اشکان*
گاهی خودمان را انسان خیلی خوبی می دانیم ، خیلی بهتر و برتر از انسانهایی که بد می پنداریمشان ؛ ولی وقتی که خوب نگاه میکنیم و حسابرسی می کنیم می بینیم صد کار بد انجام داده ایم که یکی اش را بدها انجام نداده اند !
*اشکان*
ﺁﺭﺍﻣﺶ، ﻣﺤﺼﻮﻝِ ﺗﻔﮑﺮ درست است، اما گاهی ﺁﺭﺍﻣﺶ، ﻫﻨﺮِ ﻧﯿﻨﺪﯾﺸﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺍﻧﺒﻮﻩِ ﻣﺴﺎﺋﻠﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺭﺯﺵِﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻥ را ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ.
*اشکان*
خدایا ما را ببخش ؛ که اگر درد دلی هم داشتیم ... از پر خوردن بوده ، نه از غم مردم خوردن ! خدایا ما را ببخش اگر گاهی فراموش میکنیم بنی آدمیم ... خدایا ما را ببخش و از دردِ بی دردی نجات ده ...
*اشکان*
اندوه و نشاط همواره دوشادوش هم سفر کنند و ممکن است در آن هنگام که یکی بر سفره ی شما نشسته است ، دیگری در رختخوابتان آرمیده باشد. شما پیوسته چون ترازویید بی تکلیف در میانه اندوه و نشاط . - جبران خلیل جبران
*اشکان*
مي روم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه خويش بخدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش ...
*اشکان*
بی دل و خسته در این شهرم دلداری نیست غم دل با که توان گفت که غم خواری نیست شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست ز اشنایان کهن یار و پرستاری نیست یا رب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل به کلافی بفروشیم و خریداری نیست فکر بهبود خود ای دل به کن از جای دیگر که در این شهر طبیب دل بیماری نیست
*اشکان*
بیا که لحظه لحظه های انتظار تمام وجود خسته مرا به نیستی کشانده است
*اشکان*
هيچ كس نبود هميشه من بودم و تنهايي پر از خاطره آري با تو هستم... با تويي كه از كنارم گذشتي و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشمهايت هميشه باراني است !! ؟