محسن
تــو نـيـسـتـی امـا مـن بـرايـت چـای مـی ريـزم ... ديـروز هــم نـبـودی كـه بـرايـت بـلـيـت سـيـنـما گـرفـتـم ... دوسـت داری بـخـنـد ... دوسـت داری گـريـه كـن ... و يـا دوسـت داری مـثـل ِ آيـنـه ، مـبـهـوت بـاش . مـبـهـوت مـن ِ و دنـيـای كـوچـكـم ... ديـگـر چـه فـرق مـی کـنـد ... بـاشـی يـا نـبـاشـی ، مـن بـا تـو زنـدگـی مـی كـنـم ...
محسن
چون من و شما خیلی رفیقیم پس بگذارید یک چیزی که ته دلم است را بگویم … من از دو سه تا عبارت کلاسیک زیاد خوشم نمیآید … مثلن “ایرانی جماعت”… مثلن “ملت باحالی داریم” (به مفهوم ِ منفی) … خیلی توی سر ِ خودمان نزنیم … هر قومی یک خوبی هایی دارد و یک بدی هایی … اگر ما هم چند سالی لای ِ یک قوم ِ بیگانه زندگی کنیم ، میفهمیم که آنها هم جنبههای چندش آوری در زندگی شان دارند … پس خیلی مته به خشخاش ِ خودمان نگذاریم … ما هم یک ملت معمولی هستیم مثل باقی ملتها … نه خیلی خارج ضوابط و عجیب و غریب هستیم و نه خیلی باهوش که اگر از ناسا حذف شویم ، کل ِ پروژههای ِ فضایی کنسل بشود … کاملن معمولی ...
محسن
مادری بود ، که تنش را می فروخت ... تا کودک کوچکش را سیر کند ! نامش فاحشه بود ...! و مردی بود ، که حق کودکش را برای سیری هوسش خرج میکرد ... اسم خودش را گذاشته بود مرد ...
محسن
بعضی ها به چیزی اعتقاد دارند ... بعضی ها هم هیچ وقت در زندگی شان فکر نکرده اند ... اشتراک این دو دسته ، ۹۹ درصد آدم های ِ دنیا را شامل می شود ...
محسن
قرارمان که یادت نرفته ؟ ساعت هشت شب ، کافه اینترمتزو … همان گوشه تاریکش با دوصندلی چوبی پایه بلند … آنقدر بلند که پاهایمان به زمین نرسد … بعد هم کنار آن رودخانه قدم بزنیم … همان رودخانه ای که نور چراغها ، در آبش میرقصند … آنقدر سرد باید باشد که سر انگشتهایمان کرخت بشود … اما مهم نیست … تا نیمه شب … بعد هم با یک فوت همه خیالها را پاک میکنیم … پس قرار ِ ما ساعت ِ هشت ، کافه اینترمتزو …