قرار بر این بود که #مدتی دست به #قلم نشم / اما انگار این ذهن ِ #لعنتی راحتم نمیزاره / #کلمات بی وقفه سراغ ِ قلم ها رو ازم میگیرن / خسته شدم خسته / سیاه که می پوشم . . همه فکر می کنند عذادارم . . . نمی دانند برای اینکه دل ِ خونینم را نبینند سیاه پوشیده ام!!
صبح شده ..... /واسه منکه هنوز شبه /یکی بی زحمت اون چراغ و روشن کنه /چراغ روشنه؟ /ای بابا پس چرا جایی و نمیبینم /مگه کوری 6تا لامپ روشنه/ ای بابا /باز روزم تاریکـ شد