بابک...
\"چقد سخت عاشقت هستم ... چقد آسون نميفهمي \"
بابک...
آاای آدم ها ... این ها که می نویسم ... یعنی ... چقدر زیاد دلم می خواهد ... کسی باشد ... بپرسد ... : " خوبی ... ؟
بابک...
رسیده ام به حس برگی که میداند باد از هر طرف که بیاید، سرانجامش افتادن است.
بابک...
جامت رابنوش رفیق ! به سلامتی فاحشه های شهرمان که جز خود کسی را نفروختند…
بابک...
دختر سرزمین من....@ چادر سیاه روی سرت، مثل اینکه … آه مهتاب می شوی وسط یک شب سیاه...
بابک...
آدمیان در مواجهه با پست های من بر دو گون اند : یا درک نمی کنند یا آنرا در فضایی دیگر کپی پیست می نمایند.
بابک...
ساده می خندی و دل من، سخت زیر و رو می شود...
بابک...
ضمیرها را از من سوال نکن … اینجا فقط اول شخص ِ مفرد مانده است ! بقیه رفته اند …
بابک...
به هیچکس نگو حتی به خودت! . . . بعد از تو خیلی تنهام !
بابک...
۱۱۳۸ سال است کسی منتظر ۳۱۳ مرد است. آه… مرد شدن چقدر زمان می خواهد؟!
بابک...
این روزها مجنون هم که بشوی لیلی ات را میبرند … با ماشین شاسی بــــلند...مجنون ها مجنون نیستند ....لیلی ها لیلی نیستند نمی دانم؟؟؟
بابک...
بامش که نه … اما برفش از همه بیشتر است؛ مرد کارتن خواب کنار خیابان …
بابک...
اینجا جاییست که . . . عشقبازی نمی کنند با هم . . . با هم با عشق بازی میکنند . . . !
بابک...
وقــتی همه چیــز خوبــه، میترســــم ... مـا به لنگیدن یکــــ جایِ کـار عادتـــــ کرده ایــم...