بهاره
دلتنگی هایم را به باد تمسخر می گیرد و پاییز با رنگ زرد بر ان طعنه می زند چه کنم که دلم از غربت خیس جاده ها می گیرد و ..................
بهاره
من به اندازه چشمان تو غمگین ماندم و به اندازه هر برق نگاهت نگران ، تو به اندازه تنهایی من شاد بمان .
بهاره
تمام مشکلم اینه که حرفامو نمی فهمی منو باش که نفهمیدم تو بی ذوقی بی احساسی دروغ بود اینکه می گفتی تو هم محو گل یاسی..
بهاره
بادکنک دلتنگی هام پر شده ز هوای تو ! اگه نیای می ترکه خونش میفته پای تو !
بهاره
نگاهت کا[!]ت تا دوباره در هوای آمدنت بمیرم ، تو همیشه دعوتی ، راس ساعت دلتنگی !
بهاره
.چقدر فاصله است بین خوب بودن و بد بودن؟ بین فرشته بودن و دیو بودن؟ مثبت یا منفی بودن؟؟؟
بهاره
من یک جادوگر سرگردانم...دستت را به من بده و تنهائیت را با من قسمت کن...
بهاره
شب یا روز ! فرقی نمی کند … وقتی نباشی آسمان دلم تاریک است …
بهاره
همیشه لحظه اخر خدا نزدیکتر میشه......
بهاره
آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تو را باور کنم !
بهاره
سنگها را گفتند لحظه ای آدم شوید ، گفتند نه ! هنوز آنقدر سنگ نشده ایم …
بهاره
خسته ام ! کاش زندگی هم دقایقی برای تنفس داشت …
بهاره
ببین...! حتی اشک هایم هم دلتنگ نبودنت نیستند ...کم کم به نبودنت عادت می کنم ...من... دستهایم... چشمهایم... خاطراتم...!