@aSaL -----گفتم صبر کن یه کم دیگه صبر کن هر چند سخت هر چند تلخ ولی صبر کن. ... وقتی یادم میفته که نیستی دستمو بگیری بذاری تو جیبت ... می خوام ها ولی من هیچی توی مغزم نیست.....هیچی
@❀ ᔕᙓⅤᗪᗩ ❀ -----گوش کن :می خوام یه چیزی بهت بگم - می خوام چیزی بهت بگم ،که توام مثل من سردت بشه .... اما بدون با تمام این تفاصیل نمی تونی اعتماد به نفس و عزت نفسم رو ازم بگیری .بووووووووووو سرده بیانزدیک :اینجاایران پشت دوستت دارم ها هم خورده شده ساخت چین
@☜-حــــــآجــــ تـو هم تلخ بودی تلــخ ! درست مثل قطره های فلج اطفالی كه در كودكی به خوردم می دانند ! غافل از اینكه این بار تلخی تــو دلم را فلــج كرد ...!
@mohammad-h ----خدایا اعصاب من فاحشه نیست که شب و روز مورد تجاوز قرارش میدی" ... دستت خونی شه! اینجا پسرکی در انتظار سرنوشتش نشسته، که روحش ........ شده.
@Pouya -----میدونی این آدم چی کار میکنه، چی فکر میکنه، درونش چه رنگیه، چه شکلیه؟ ... احساس کردم دارم تیکه تیکه شخصیت خرد شده ام رو جمع می کنم از زمین، که هر ... ببین. همه میگن خر ما از کرگی دم نداشت. من میگم من از کرگی خر نداشتم! .... خدایا، اگر بیخیال
@Hami ܓܨܓღ -----وای خدای من فکر میکنم ............. شده ام ، ایناها ببین خون میآید از مغزم ،هوای چشمانم تاریک شده ، خبری از باران نیست ، دود می زند .... سرم گیج می رود. ...
@nils -----میکشم کنار و زیر دالونای پل خودم رو جا می کنم و چشمم به رودخونه می افته . ... شن و دود زیر بارش شدید بارون و در حال مخلوط شدن با بخار دهنم بی جون می شه و گم می شه . ..... بریم شام بخوریم بعد بگیر لالا کن باشه ؟ ... مغزم توی جمجمه ام تکون تکون می خوره . ....
@˙•٠•●✿ ЯΘZі†Ǻ ✿●•٠•˙ ----فکر می کنم دچار اختلال شخصیتی دو قطبی شده ام ، اما نه ! نمی توانم بپذیرم . این احساس فاصله ، از شخصیت من عبور کرده ، از مغزم گذشته و به کل هستی رسیده ...
@Pouya ----توهمات دخترحاجـــــــــــ...(اصلِ اصلش، با یه نگاه انداختن بهش و لمس بی حیانانه ی دست.ه اش و باز کردن درش و نشستن بر صندلی اش، من رو شوت می کنه به ده دوازده سال پیش..به اون موقع ها که رخش فابریکمون بود..رفیق گرمابه و گلستانمون بود.. پرتم می کنه به جاده شمال..بعدشم جاده داغ و دراز مشهد و آفتاب چشم درآر جاده...به اینکه اون دستگیره های سفت لعنتی رو دو دستی چرخوندن تا شیشه تا تههِ ته بیاد پایین، بعد دستامو تو هوا ول بدم به دست باد.. به اینکه چندین و چند ساعت رو صندلی نه چندان راحت عقب با 3 تا عروسک تو تموم راه ور ور کنم تا بلکه جاده از درازی بیفته!..کسی چه می دونه شاید سر درد های مامان منشاء خاصی داشت!! پیکان منو می بره به نوستالوژیک بچگیام..به اون موقع ها که وقتی یه پراید از کنار ماشین رد می شد سرم رو تا کمر از شیشه میاوردم بیرون و می گفتم وایییی..پراید..یعنی می شه ما هم پراید بگیریم!!!
@°◦ ღ ᔕᗩᖇᗩ ღ ◦° -----فقط باش…. همین که هستی کا[!]ت…! دور از من…..! بدون من….! چه فرقی میکند؟؟؟ گل میخری!! خوب است!! برای من نیست؟! نباشد!!! همین که رختمان زیر یک آفتاب خشک میشود کا[!]ت….. دلخوشم به این حماقت شیرین….