maedeh
بزرگترین لذت زندگی وقتیه که . . . . . . . . . . . خودتو میزنی به خواب مادرت میاد یواشکی پیشـونیت رو میبوسه و قربون صدقه ات میره
maedeh
رفتـن كسـي كـه لايـق نيســت نـعمـت اســــت ! نـــه فـــاجـــعه
maedeh
خدایا کفر نمیگویم، پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
maedeh
فریدون مشیری،کوچه ها(دیدگاه)
maedeh
دلتنگ که باشی هیچ کس جز دلدار به دادت نمی رسد ......
maedeh
زندگی کن! حتی اگر بهترینهایت را از دست دادی. چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر برایت میسازد
maedeh
شهریاری که نداند شب مردمانش چگونه به صبح می رسد گورکن گمنامی است که دل به دفن دانایی بسته است. (کوروش بزرگ)
maedeh
خدایا کفر نمی گویم!!..... اما این چه دنیایی ست که برما ساخته ای که درآن آدمها عصا از کور میدزدن،برای پوشش اندام خود کفن از گور میدزدن،برای لحظه ای شادی ودلشادی تمام غنچه ها را هرشب وهرروز میدزدن!!.....چه گویم؟؟.ازچه نالم؟! که دل از عاشق وبیدل برای عیش خود میدزدن.
maedeh
بگذارید هرکس به آیین خویش باشد . زنان را گرامی بدارید . فرودستان را دریابید . و هرکس به زبان تبار خویش سخن گوید .
maedeh
بـ ـهانه آوردي ، كه اين دوري يك بـ ـهانه است بـــراي داشتن تو ، چـــون از قديم گفتن دوري و دوســــتي !!!
maedeh
نه دگر من کسی را عاشقم نه دگــر کسی مـــرا گله ای نیسـت ... خود میخواهم این تنهایی را ... به ویـرانی ام قســم عشـق نمیخواهم دگر . . . به من از عشق نگویید ! بگوییـد باز میشکنم ... از من به عشق بگویید ! بگوییـــدش رفــت رفت تا ناکام بمیرد .
maedeh
**به پسران در کودکي شير سگ دهيد، شايد در بزرگي وفا بياموزند. شکسپير
maedeh
در ناکجا آباد دلم پرسه میزنم بهر یافتنت ز سلول و گلبول سئوال میکنم هر که نامت شنید دگرگون شد ز چه رو من آنقدر راحتم یافت می نشدی خدای من اما من حضورت را احساس کردم دوستی ازم پرسید : بهر چه آشفته ای ؟ خنداه ای کردم و بگفتم : چون عاشقم