mob
ور نباشد شانه ای از بهر ریش ؛ شانه بتوان کرد ، با انگشت خویش ...
mob
خوش بود ، دوغ و پیاز و نان خشک ...
mob
سعدی اندر کف جلاد غمت میگوید ؛ بندهام بنده به کشتن ده و مفروش مرا...
mob
حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است// بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم...
mob
به وصل خود دوایی کن دل دیوانهٔ ما را...
mob
سالها در راه تحصيل هنر كوشيده ام ته گرفتم بسكه در ديگ هنر جوشيده ام...
mob
خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار...