behroz
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟ بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟ نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی --سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا ؟ عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟ نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم --دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟ وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار --این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟ آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان میکند --درشگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا ؟ شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر-- راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟ بی مونس و تنها چرا ؟ تنها چرا ؟ حالا چرا
behroz
از مـــــــــــا کــــــه گـــذشت ... امـــــــــا ... اگـــــــــــر در سرت هـــــــــوای خــــدافظــــــی داری... از همــــــــــــــــان ابتــــــــــــــــدا ... سلـامـــــــــــــی نکن... * لطفا *
behroz
يه حسي دارم اين روزا. كه حس ميكنم مردم و اصلا حواسم نيست....
behroz
گاهی دلم از هر چ آدم است میگیرد! گاهی دلم دو کلمه حرف مهربانانه میخواهد.. نه ب شکل دوستت دارم! نه ب شکل بی تو می میرم! نه!!!! ساده شاید مثل " دلتنگ نباش.. فردا روز دیگری ست"
behroz
احساسم را به دار آويختم منطقم را به گلوله بستم لعنت به هر دو كه عمري بازيم دادند. ديگر بس است، ميخواهم كمي به چشمانم اعتماد كنم!!
behroz
ابراهــیم نیستمـــ امـــــا کودکـ ـ ـ ـ ـ ـ درونـ ـ ـ ـ ـم را قربــــــانیِ کــســی کردمـــ که ارزشـ ـ ـ ـ ش کـــ ـمتر از یـــک گوســفنــد بــود...
behroz
دوست داشتن …
همین است که پای کسی به دنیایت باز می شود ،
پایت
از این دنیا بریده می شود …
behroz
خواب هایم بوی تن تو را می دهد
نکند…
آن دورتر ها…
نیمه شب…
در آغوشم میگیری…!
behroz
ایـــــنـجــا ، همــه تــــــنهـان ! امّـــا خــــیـلــیـا هــــنـوز داغن ! مـــتـوجـّـه نــــشـدن ....!!!
behroz
بـیــا ایـن هــوا، هـوای خوبـی اسـت بـرای دلــتـنـگ بـودن ... مـن بـغـض هایـمــ را بـا روح زخمـیـم می آورمــ ، تـو آغـوشـت را، بـا بـوسـه هایـت...
behroz
خـــاطره اي کــه بعضــي آهنــگا.... بعضــي جاهــا... بعضــي عطرها.... بــرا آدم يــادآوري مي کنــه! مغـز آدمـو مي پاشــه بــه ديـــوار!