˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
تو ایوون خونه ی گیله مرد ، چیز عجیبی تو آینه نظرم رو جلب کرد. بالا گوشه ی سمت چپ . یک نوار چسب مشکی که حالت اریب داشت. برای یک لحظه خشکم زد ، وای ... این شبیه همون روبان مشکی یی بود روی عکس آدم متوفی میزارن. گیله مرد دستی رو شونم گذاشت گذاشت و با لبخند گفت: این یه یاداوری کوچیکه تا هر روز که خودم رو تو آینه میبینم بفهمم اینجا یه مسافرم و علاوه بر همسایه، مرگ واسه خود من هم هست . گاهی بدیهی ترین چیزها رو از یاد میبریم و فراموش میکنیم . و من هنوز در شوک دیدن خودم در قابی بودم که یک روبان مشکی داشت.
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
به گیله مرد میگم : یه چیزی بگم بهم نمی خندی ؟ با تعجب میگه : نه . موضوع چیه؟ مِن مِن کنان میگم : راستش من از مرگ و مردن خیلی میترسم ! کمی مکث میکنه و میگه : دنبال علتش هم گشتی که چرا میترسی؟ میگم : خب علت نمی خواد ... مردن همیشه ترس داشته دیگه ! گیله مرد میگه : موردهای زیادی رو میشه مثال زد که انسانها از مردن نترسیدن و جونشون رو هم برای هدفشون نثار کردند. میگم : بله قبول دارم و حرفم رو پس میگیرم ... گاهی هدف اونقدر متعالی هست که می ارزه جونت رو هم براش بدی . اما ترس من از چیه ؟ گیله مرد میگه : جوابش خیلی ساده ست . یک عالمه کار عقب مونده داری . کلی کار هست که از دستت بر می اومد و انجام ندادی ! یه عالمه عذرخواهی و جبران مونده که به گردنته ! خلاصه اش کنم ؛ حسابت رو با خودت ، با مردم و با خدا صاف نکردی . و همه ی اینها به این معنیه که آماده سفر نیستی ... و این یعنی هشدار. به نظرت جوابم قانع کننده بود ؟ بدون هیچ حرفی پا میشم و راه میوفتم ...
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
حضرت علی ابن ابیطالب علیه السلام : در عجبم از مردمی که: به دنبال دنیایی هستند که روز به روز از آن دورتر میشوند، و غافلند از آخرتی که روز به روز به آن نزدیکتر میشوند.
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
خسرو شکیبایی می گفت: بعضی وقت ها { روزگار} ؛ یکی طوری می سوزونتت که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن، بعضی وقت ها یکی طوری خاموشت میکنه که هزار نفر نمیتونن روشنت کنن. زمانه ایست که خیلی خیلی ، چیزها آنطوری که بود یا باید باشد نیست.
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
الماس، کربنی است که تحت فشار به الماس تبدیل میشود؛ فشار های زندگی را تحمل کن تا الماس شوی ...
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
همیشه سکوت ، یک جنایت جنگی ست ... وقتی ظلمِ ظالم بر مظلوم را می بینی و ساکت می نشینی ...
˙·٠• بـی ↓حــ♥ــساس •٠·˙
بیا ای زهر کین کم کم، مداوای جراحت کن مرا از.... خون دل خوردن، بیا ای مرگ و راحت کن مرا....... هزاران حجله از آهِ، غریبی چیدهام اینجا........ چو نیلوفر ز بیتابی، به خود پیچیدهام اینجا !!!!
@نیما صابری
12 سال و 10 ماه و 30 روز و 6 ساعت و 3 دقيقه قبل